X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

وقتی که بچه بودم شبهای چهارشنبه سوری از صبح به فکر این بودیم که چطور بوته ی خار تهیه کنیم تا برای غروب آمده باشه 

یادمه اون موقع مغازه ای کنار مدرسمون بود که بوته خار میاورد و میفروخت

اونایی که ماشین داشتن میرفتن به اطراف شهر و مثل خارکنها خار جمع میکردن و میاوردن

خلاصه به هر طریق که میشد بوتهای خار آماده میشد و توی کوچه با فاصله کنارهم چیده میشد البته کنار بوتهای خار چند تا چوب هم میذاشتن چون خار زود آتیش میگرفت و زود هم تموم میشد ولی چوب کم کم میسوخت

یادم یه شب چهارشنبه سوری همی همسایه ها اومده بودن تو کوچه و وقتی هوا تاریک شد بوته های خار رو که آماده کردن روشن کردن و همه در حالی که کلی خوشحال بودن از روی آتیشها میپریدن و میگفتن زردی من از تو سرخی تو از من

بعد از تموم شدن آتیش بازی نوبت قاشق زنی شد

مامانم به من گفت فاطمه هرکسی اومد پشت در برای قاشق زنی تو ظرفش حتما شیرینی بزار

من هم گفتم باشه

یکدفعه دیدم در خونمون رو زدن رفتم در رو باز کردم دیدم 2 نفر چادر سر کردن و دارن با قاشق میزنند به کاسه هاشون

اون موقع هرکسی که میرفت قاشق زنی حتما چادر سر میکرد تا شناخته نشه

خلاصه ما چشممون به این دونفر قاشق زن افتاد با اینکه چادر سرشون بود فهمیدم که پسرای همسایمون هستند

پیش خودم گفتم خوب شد شما پسرا بچه های کوچه رو کتک میزنیدحالا میدونم چیکار کنم رفتم براشون عوض شیرینی ، کشمش آوردم وقتی که خواستم کشمش تو ظرفشون بریزم دوتا محکم کوبیدم تو سرشون (دلم خنک شد ) اون بیچاره ها نتونستن لام تا کام حرف بزنند 

حقشون بود تا اونا باشن بچه های کوچکتر از خودشون رو اذیت نکنند. اینطوری بود که من انتقام بچه های کوچه رو از اون پسرای شیطون گرفتم

یادش بخیر اون روزا ازاین سرو صداهای عجیب و غریب خبری نبود همی مراسمات ساده برگزار میشد اما متاسفانه امروزه شب چهارشنبه سوری شده شب نازل شدن بلا از طرف خود آدمها  برای خودشون...


نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 11:27 ب.ظ توسط فاطمه| 8 نظر|

نوید بهار میدهد چغاله بادام و گوجه سبز

مگه نه ؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 12:54 ق.ظ توسط فاطمه| 11 نظر|

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 11:35 ب.ظ توسط فاطمه| 8 نظر|

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 12:11 ق.ظ توسط فاطمه| 3 نظر|

وفتی که من و داداش دو قلوم محمد پا به این دنیا گذاشتیم 15 مهر بود . پدر بزرگوارم که خدا رحمتشون کنه انشالله، وقتیکه دیدند دو قلوهای نازنین شون 15 روز از مهر گذشته به دنیا اومدن و برای این که یک سال از فراگیری علم و دانش عقب نمانند موقع گرفتن شناسنامه برای ما دونفر به تاریخ 25 اسفند سال گذشته گرفتن

این رو به عنوان مقدمه داشته باشید تا بریم سر اصل مطلب

القصه امروز صبح شوهرجانم راس ساعت هشت و نیم صبح رو به اینجانب نمود و فرمودند: خانمی تولدتون مبارک!!!!

چشمایمان قد یک نعلبکی گرد شد و با تعجبی بسیار به شوهرجانمان نگاهی انداختیم

آخه این اتفاق بسیار نادریست و هرگز در تاریخ ثبت نشده که شوهری روز تولد همسر محترمی خود را بخاطر داشته باشد

کلی با خود ذوق کردیم و خدای متعال را شکرگذار شدیم بابت نادربودن شوهرجانمان

اما یک لحظه با خود اندیشیدیم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد

رو به شوهرجان نمودیم و گفتیم شما ازکجا باخبر شدید که امروز روز تولد شناسنامه ای اینجانب است

فرمودند امروز اس ام اس و یا همان پیامکی دریافت نمودیم که تولدتان را به ما تبریک عرض نمود

مسئله پیچیده شد؟؟؟؟؟؟

زیاد فکر نکنید روزهای پایانی سال است و ما راضی به اذیت شدن شما دوستان گرامی نیستیم

بله عزیزان چون تلفن همراه شوهرجانمان به نام همسر عزیزشان یعنی بنده می باشد و همراه اول روز تولد صاحب تلفن را در روز تولد شناسنامه ای آن شخص تبریک میگوید بدین ترتیب پیامکی به گوشی آقای همسر روانه کرده و تولد شناسنامه ای اینجانب را به شوهرجانمان یادآوری و تبریک عرض نموده بود

و به دین ترتیب شوهرجان ما را برای چند لحظه کوتاه از دیدگاه ما جزنوادر روزگارکرده بود

این قسمت مخصوص شوهرجانمان است

( عزیزم شما چه جز نوادر روزگار باشید و یا نباشید برای من همیشه عزیز و محترم هستید)

و حال یک توصیه به گل پسرهای که این پست را می خوانند

برای اینکه از دیدگاه همسر آیندتون جزنوادر روزگار شوید همینکه عروس خانم بله را گفتن تلفن همراه خود را به نام همسر بانوی خود کنید تا مثل همسر جان اینجانب جزنوادر روزگار شوید

نوشته شده در جمعه 25 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 09:54 ب.ظ توسط فاطمه| 17 نظر|

1 2 3 4 5 ... 8 >>
Design By : Mihantheme