ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

انگار همین دیروز بود که منتظر بودیم سال91 تحویل بشه .

آنقدر روزها بسرعت سپری شد که بنظر میاد با یک چشم بهم زدن سال 91 به پایان رسید و سال جدید تا چند ساعت دیگه انشالله میاد و مینشینه جای سال کهنه

واقعا ارزش داره زمانی که به این سرعت درحال سپری شدنه و ما هر لحظه به زمانی که باید به قول معروف کاسه و کوزه مونه جمع کنیم و بریم نزدیک میشیم ،بازهم با همدیگه قهر باشیم و دل دوستان خودمون را بشکنیم

بیاید به بهونه آمدن سال جدید کینه ها رو خاک کنیم و به جای اون نهال مهربانی و گذشت رو توی دلهامون بکاریم

بعد از این مقدمه دوست داشتنی میرسیم به خودمون

خدیا بابت سال 91 ازت ممنونم در این سال به آرزوی که سالیان سال داشتم رسیدم و اون هم بودن تو شب جمعه بین الحرمین درکربلابود . یادش بخیر روز تولد خانم حضرت زینب در سال 91 من و داداش دوقلوم محمد در نجف اشرف بودیم و بعد چند روز رفتیم کربلا

در این سال خدا رو شکر که بالاخره تونستیم به همراه دخملا و شوهرجانمان بریم مکه مکرمه و مدینه منوره .یادش بخیر شب نیمه شعبان که تولد دخملی بود ما کنار بقیع بودیم

انشالله که قسمت همی آرزومندان بشه که برن کربلا و زیارت خانه خدا

من همیشه دوست داشتم اتفاقات خوب زندگیمو بیان کنم اتفاقات ناگوار که گفتن نداره

خدایا ممنون بابت سال کهنه و انشالله سال جدید سال ظهور یوسف زهرا باشه 

انشالله همی مردم کره زمین به آنچه که خیرشونه برسن مخصوصا دوستان خوبم

امشب من و دخملا سفره هفت سینمون رو انداختیم و انشالله همی دوستان هم سفره هفت سینشون رو آماده کرده باشند  و موقع سال تحویل به همراه خانواده با لبی خندان و دلی شاد و فکری آرام به استقبال سال جدید برن.انشالله

عکس سفره هفت سین رو که دخملی انداخته در ادامه مطلب 




ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 11:30 ب.ظ توسط فاطمه| 11 نظر|

وقتی که بچه بودم شبهای چهارشنبه سوری از صبح به فکر این بودیم که چطور بوته ی خار تهیه کنیم تا برای غروب آمده باشه 

یادمه اون موقع مغازه ای کنار مدرسمون بود که بوته خار میاورد و میفروخت

اونایی که ماشین داشتن میرفتن به اطراف شهر و مثل خارکنها خار جمع میکردن و میاوردن

خلاصه به هر طریق که میشد بوتهای خار آماده میشد و توی کوچه با فاصله کنارهم چیده میشد البته کنار بوتهای خار چند تا چوب هم میذاشتن چون خار زود آتیش میگرفت و زود هم تموم میشد ولی چوب کم کم میسوخت

یادم یه شب چهارشنبه سوری همی همسایه ها اومده بودن تو کوچه و وقتی هوا تاریک شد بوته های خار رو که آماده کردن روشن کردن و همه در حالی که کلی خوشحال بودن از روی آتیشها میپریدن و میگفتن زردی من از تو سرخی تو از من

بعد از تموم شدن آتیش بازی نوبت قاشق زنی شد

مامانم به من گفت فاطمه هرکسی اومد پشت در برای قاشق زنی تو ظرفش حتما شیرینی بزار

من هم گفتم باشه

یکدفعه دیدم در خونمون رو زدن رفتم در رو باز کردم دیدم 2 نفر چادر سر کردن و دارن با قاشق میزنند به کاسه هاشون

اون موقع هرکسی که میرفت قاشق زنی حتما چادر سر میکرد تا شناخته نشه

خلاصه ما چشممون به این دونفر قاشق زن افتاد با اینکه چادر سرشون بود فهمیدم که پسرای همسایمون هستند

پیش خودم گفتم خوب شد شما پسرا بچه های کوچه رو کتک میزنیدحالا میدونم چیکار کنم رفتم براشون عوض شیرینی ، کشمش آوردم وقتی که خواستم کشمش تو ظرفشون بریزم دوتا محکم کوبیدم تو سرشون (دلم خنک شد ) اون بیچاره ها نتونستن لام تا کام حرف بزنند 

حقشون بود تا اونا باشن بچه های کوچکتر از خودشون رو اذیت نکنند. اینطوری بود که من انتقام بچه های کوچه رو از اون پسرای شیطون گرفتم

یادش بخیر اون روزا ازاین سرو صداهای عجیب و غریب خبری نبود همی مراسمات ساده برگزار میشد اما متاسفانه امروزه شب چهارشنبه سوری شده شب نازل شدن بلا از طرف خود آدمها  برای خودشون...


نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 11:27 ب.ظ توسط فاطمه| 8 نظر|

نوید بهار میدهد چغاله بادام و گوجه سبز

مگه نه ؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 12:54 ق.ظ توسط فاطمه| 11 نظر|

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 11:35 ب.ظ توسط فاطمه| 8 نظر|

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 12:11 ق.ظ توسط فاطمه| 3 نظر|

1 2 3 4 5 ... 8 >>
Design By : Mihantheme