X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1394ساعت 05:35 ب.ظ توسط فاطمه| 4 نظر|

چه به موقع آمدی عزیز جانم ولی چرا با دستهای بسته نگفتی مادری که سالها جوانش را ندیده وقتی آغوش باز میکند انتظار دارد فرزند نیز با آغوش باز به سمتش بیاید نه با دستهای بسته

میدانم هر چند که با دستهای بسته و غریبانه آمدی ولی آمدی که به ما بگوی من با دستهای بسته از کشورم خاکم ناموسم دفاع کردم و اینک تو با دستهای باز میراث دار این امانت باش

غریبانه آمدی ولی چه باشکوه بود آمدنت و چه به موقع

نسیم بادهای مزاحم هم نمیتواند در باور ما لکه سیاهی برجا گذارد ما تا پایان تاریخ به قسمی که خورده ایم پایبند خواهیم بود 

و میراث گرانبهایی را که برایمان به یادگار گذاشته اید ان شالله امانتداری میکنیم

عزیزتر ازجان دستهایت را بسته دیدم ولی شکوه و عظمتی که آمدنت را بهمراه داشت حتی با دستهای بسته نیز به چشم دیدم

کاش بودم در لحظه آمدنت و خواهرانه به استقبال برادر میرفتم و به یاد سالهای پرافتخار گذشته از لحظه وداع رفتن میگفتیم و سالهای که گذشت

سالهای که تو نبودی ولی حضورت همیشه احساس میشد در همی لحظه ها

این روزها خواهرت نگران بود نگران .............

ولی آمدنت دلگرممان کرد و برایمان نسیمی از بهشت را بهمراه آورد همراه با پیغامت و چنین گفت نسیم به ما که هر چند دستهایم بسته است ولی هنوز هم چون یک مرد باغیرت هوای ناموسم خاکم و امانتی را که خداوند به دستمان داده خواهم داشت و تو خواهرم نگران نباش برادرت چون کوه در کنارت خواهد ماند و هوای تو را خواهد داشت هر چند که دستهایش را بسته باشن

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1394ساعت 03:58 ب.ظ توسط فاطمه| 1 نظر|

هقده برای من معنای دیگری دارد شاید تا چند وقت پیش هفده هم عددی بود مانند هزاران عدد دیگر ولی از روزی که در هفده شهریور شد روز نامزدی تو

 در هفده ربیع الاول شد روز پیمان بستن تو با شریک زندگیت

 و روز هفده اردیبهشت شد روز رفتن تو با لباس سپید به خانه بخت

 دیگر هفده برای مادرت عدد مقدسی ست و یک ماه گذشت و امروز باز هم به هفده رسیدیم 

روز هفده خرداد

 دقیقا یک ماه گذشت و مادر به عشقش پاره تنش تمام وجودش میگوید 

عزیز دلم دخمل کوچیکه من ماهگرد ازدواجتون مبارک دعای مادرانه من بدرقه راهت ان شالله عاقبت بخیر شوید هر دوی شما 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1394ساعت 01:20 ق.ظ توسط فاطمه| 5 نظر|

سلام و صد سلام به دوستان و بروبچ و رفقا و مغز بادومهای خوشگلم و هر کسی که از این کوی گذر میکنه

چطورید همگی ؟؟ خوبید خوشید سلامتید ؟؟؟ ان شالله همه خوب و خوش باشن

جونم براتون بگه مامان فاطمه بعد از رفتن دخملای خوشگلاش با خودش فکر کرد چیکار کنه تا احساس تنهایی نکنه و اینقدر به جون شوهرجونش غر نزنه که حوصلم سر رفته و تنها شدم

بالاخره با خودش یه مشورت دو نفر داشت ( خوبه گاهی آدم با خودشم یه مشورتی داشته باشه بد نیست)

القصه فاطمه خانم که بنده باشم بعد از کلی مشورت با خود به این نتیجه رسیدم که از هنرهای که دارم کمال استفاده نموده و هچنین برای دیگران هم فایده ای داشته باشم

به دوستان و رفقایی که داشتم چه در دنیای مجازی و چه غیر مجازی وایبر و تلگرام و.......... اعلام نمودیم هر کسی که دخمل داره شوهر میده نیاز داره در چیدمان جهیزیه کسی کمکشون کنه و برا چیدن یخچال عروس و یا درست کردن انواع ژله ها برای مهمونیها و بالاخره کارهای از این قبیل فاطمه خانم در خدمتشونه ( خب بالاخره ما توی یک سال دوتا دخمل شوهر دادیم دیگه یکم که وارد به امورات شدیم )

و اینگونه بود که ما شروع به کار کردیم و الان در پله اول تشریف داریم و به امید خدا این پله ها رو طی خواهیم کرد و حالا ببینیم به کجا میرسیم

چند تا از نمونه کارامو اینجا میزارم شاید یه بنده خدایی به دردش خورد و ازش استفاده کرد 


نوشته شده در سه‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1394ساعت 02:57 ب.ظ توسط فاطمه| 2 نظر|

چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که داشتم راهیت میکردم بری آرایشگاه عزیز دلم

ساعت 9 صبح بود که پسرک اومد تو رو ببره آرایشگاه تا برای مراسم عروسی آماده بشی منو و بابا و فائزه تو رو از زیر قرآن رد کردیم و بوسه ای برروی صورت چون ماهت کاشتیم

دقیقا شب مبعث بود روز 5 خرداد سال 1393 و امروز دقیقا همون روز و مامان فاطمه پیش خودش داره میگه یک سال گذشت و چقدر هم در این یکسال اتفاقات مختلف افتاد 

عروسی علی (برادرزاده عزیزم) و مهسا جون

عروسی شکوفه ( برادرزاده خوشگلم ) وعلی آقا

عروسی حمیده ( دخترخالم ) و حسن آقا

نامزدی فهیمه جون ( دختر خالم ) با آقا جلال 

نامزدی داداش مسعود عزیز دلم با مهسا جون گلم

نامزدی محمد ( پسر برادرشوهرم ) با فاطمه جون

دنیا اومدن مینو سادات دخمل مهناز جونم اولین نتیجه خاندان ما که نوه برادرمه

عروسی پاره تنم عشقم و همی وجودم دخمل کوچیکه فائزه نازنازی من با سید امیرحسین

و خیلی اتفاق دیگه که من فقط دوست دام اتفاقات شاد و خوشحال کننده رو بنویسم چون میدونید که مامان فاطمه زیاد اهل نوشتن مطالب غمگین نیست یعنی خدایش با روحیه من هیچ همخوانی نداره 

و حالا امروز مامان فاطمه اومده بگه دخملی من تمام وجودم روز پیوند تو با پسرک مبارک باشه مادرانه دعا میکنم که خداوند نسل منو از دخترانم فرزندانی سالم ، صالح ، خوش قدم ،خوش روزی و عاقبت بخیر قرار بده ان شالله




نوشته شده در سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1394ساعت 02:15 ب.ظ توسط فاطمه| 4 نظر|

Design By : Mihantheme