X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

این کودک نازنین امیر دلهاست
او باب مراد است و جواد ابن الرضاست
از آمدن او به محمد سوگند
خوشحال تر از امام هشتم زهراست

«تولد امام جواد (ع) برشما مبارک باد»

نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت 11:33 ب.ظ توسط فاطمه| 8 نظر|

من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست...
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
" خانه دوست کجاست؟ "
(( فریدون مشیری ))

این شعر رو امروز دیدم بدجوری به دلم نشست یکجوری حال و هوای امروز منو بیان میکنه 

خدایا ممنون که امروز این شعر رو در برابر دیدگانم قرار دادی

نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت 11:58 ق.ظ توسط فاطمه| 4 نظر|

چند روز بود که تصمیم داشتیم بریم سفر

یه سفر کوتاه اونم به شهری که تا بحال از نزدیک زیارتشون نکرده بودم

خلاصه مقدمات کار جور شد و منو دخمل کوچیکه و مامانم بهمراه چند نفر از دوستان به یاد خدا آماده شدیم بریم مسافرت کوتاه مدت

پنج شنبه ساعت 12 شب رفتیم به محلی که قرار بود اتوبوس بیاد بعد از اومدن اتوبوس سوار  شدیم راه افتادیم

مقصد کجاست؟؟؟؟؟؟

خب یکم صبر کنید ، اگه از ابتدا بگم هیجانش از بین میره ( از قدیم گفتن اگر صبر کنی ز غوره حلوا سازم ) ولی خیالتون راحت اینجا حلوای در کار نیست

خلاصه ما برای نماز صبح رفتیم قم حرم حضرت معصومه (س)

چه صفای داشت اون ساعت حرم خانم تا حالا نشده بود صبح زود تو حرم باشم( خدا رو شکر )

ما تونسیم یه دل سیر زیارت کنیم و صد البته به یاد تمام دوستان هم  بودیم و برای همگی عاقبت بخیری رو از خدا طلب کردیم

بعد از نماز و زیارت دوباره همگی سوار اتوبوس شدیم و به راه افتادیم به سوی مقصد

صبرتون تموم شد

باشه میگم ، راه افتادیم طرف کاشان 

البته ابتدا رفتیم قمصر برای دیدن مراسم گلابگیری و صرف صبحانه و کمی هم خرید

جاتون خالی آب و هوای قمصر در این فصل عالی بود 

من اولین بار بود که از نزدیک طرز تهیه گلاب رو میدیم ، برام خیلی جالب بود گرفتن گلاب اون هم از گل خوشبو و زیبای محمدی




خلاصه بعد از مشاهده مراسم گلابگیری در قمصر به طرف شهر کاشان براه افتادیم ( البته با اتوبوس )

در شهر کاشان رفتیم به خونه طباطبایها ( از شانس خوب ما روز جمعه این هفته دیدن آثار تاریخی مجانی بود) که باز هم خدا رو شکر

خونه طباطبایها در کاشان خونه زیبا و بزرگی بود که شامل دو حیاط ( بیرونی و اندرونی  ) و دو طبقه ساختمان که شامل زیرزمین و طبقه بالا که در طبقه بالا یا همون دوم سالن بسیار زیبای داشت با معماری منحصر به فرد ایران زمین و نقاشیهای که بروی سقف و دیوار

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت 12:54 ق.ظ توسط فاطمه| 9 نظر|

امشب اولین شب جمعه ماه رجب شب برآورده شدن آرزوهاست

بیاید از ته دل در این شب برای ظهور یوسف الزهرا دعا کنیم . انشاالله که خدا دعای همی چشم انتظاران را به اجابت برساند

در این شب بعد از دعا برای ظهور آقا دعا میکنم برای سلامتی  همی بیماران

خیر دنیا و آخرت برای همی مردم مخصوصا جوانها

و اینکه همی آرزوها به خیر برآورده بشن به حق بی بی دو عالم در شب  لیلة الرغائب

برای همی دوستانم بهترینها رو از خداوند خواهانم

دوستان التماس دعا


نوشته شده در پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت 07:27 ب.ظ توسط فاطمه| 4 نظر|

امروز با دیدن این عکس یاد قصه ای افتادم که تو زمان بچگی تو کیهان بچه ها خونده بودم و خیلی هم اون قصه رو دوست داشتم و شاید بارها برای دخملام وقتی که کوچیک بودن تعریف کردم

قصه از این قرار بود که 

یکی بود یکی بود

 روی همین کره خاکی شهری بود که مردمش خیلی با هم مهربون بودن و برای این که شهرشون پیشرفتی داشته باشه همیشه با هم متحد و همفکر بودن

به همین خاطر این شهر شده بود یه شهر رویایی که هر آدمیزادی دوست داشت تو اون شهر زندگی کنه و قدرتمندان هم دوست داشتن حکمران اون شهر باشن

القصه یه روز آدمهای طماع هوس کردن به اون شهر حمله کنند 

خلاصه اونا تصمیم شون رو به مرحله اجرا گذاشتن و به شهر حمله کردن . مردم شهر هم تا تونستن از شهرشون دفاع کردن. دشمن که دید نمیشه اینطوری مردم رو شکست بده

شهر رو به محاصره درآورد و اجازه نداد هیچ آذوقه ای وارد شهر بشه و به قول خودشون میخواستند با این محاصره کم کم مردم شهر گرسنه بمونند و گرسنگی باعث بشه که تسلیم بشن

مردم هر چی آذوقه داشتن استفاده کردن و دیگه آذوقه ای برای خوردن نداشتن ولی با اینحال تسلیم نشدن

دشمن تصمیم گرفت شهر رو به توپ ببنده به مردم شهر اعلام کرد اگه تسلیم نشید فردا شهرتون با خاک یکسان میشه

توی جمعیت این شهر دختر کوچولوی باهوشی بود که خیلی دلش میخواست دوباره شهرش روی آسایش رو ببینه و دوست نداشت که از دشمن شکست بخورن

شب چند تا از دوستاشو جمع کرد و تصمیمی رو که گرفته بود به اونها گفت

شبانه بچه ها از شهر خارج شدن و به سمت اردوگاه دشمن رفتن

دشمن هم از همه جا بیخبر با خیالت راحت که فردا شهر مال اونا میشه به خواب رفته بود و تعداد خیلی کمی از نگهبانها بیدار بودن

بچه ها بدون سر و صدا  ابتدا به انبار آذوقه دشمن رفتن و بسته های آذوقه رو با گلوله های که در توپ جاسازی شده بود عوض کردن و به شهرشون برگشتن 

فردا که دشمن شهر رو به توپ بست به جای گلوله بر سر مردم شهر آذوقه میریخت

مردم وحشت زده با دیدنه آذوقه ها جون تازه ای گرفتن و تونستن در مبارزه با دشمن اونها رو شکست بدن و اینطوری شد که مردم شد پیروز شدن و شهرشون رو از شر دشمن خلاص کردن

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید ( تا یادم نرقته بگم که مردم کلی از دختر کوچولو تشکر و قدردانی کردن )

هر چند من هر دفعه که این قصه رو تعریف کردم خودم قسمتی بهش اضافه و یا کم کردم ولی مطمئن باشید یک قسمت از داستان رو هیچوفت ازش کم نکردم و اون هم قسمت باریدن خوراکی بر سر مردم شهر بود که بنده راوی به قسمت بارش خوراکی بر سر مردم شهر ارادت خاص دارم


نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت 03:29 ب.ظ توسط فاطمه| 8 نظر|

1 2 3 4 5 6 >>
Design By : Mihantheme