X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

پاییز را فصل عشاق می نامندن و من

از نوع باز هم عاشق می شوم


عشق را در وجود برگهای زرد

چون بهاران پرطراوت می شوم


مست می شوم از بوی باران بوی نم

بوی عشقی که پیچیده در لابلای دفترم


دفتری که یادگار روزهای مدرسه است

روزهای با تو بودن در هوای عاشق است


روزهای بارانی و برگ خزان

عشق بود بین من و تو در میان


در کنارت لحظه هایم شاد بود

مهر بود و پاییز هم مهمان بود


چتر اما این میان حس غریبی داشت

از همراهی ما چیزی به خاطر او نداشت


باز هم پاییز باز هم بوی مهر

باز هم عاشقی ، باز باران  ، باز چتری در میان

( فاطمه )



نوشته شده در دوشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1393ساعت 12:53 ق.ظ توسط فاطمه| 1 نظر|

زندگی فردا نیست،
زندگی امروز است، زندگی قصه عشق است و امید،
صحنه ی غمها نیست.
به چه می اندیشی؟ نگرانی بیجاست،
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست،
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو هر جا که بخواهی برسی،
پس رها باش و رها،
تا نماند قفسی..


نوشته شده در چهارشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1393ساعت 07:00 ب.ظ توسط فاطمه| 5 نظر|

لبخند که بروی لبت نقش میبند تو را بی غم عالم میدانند


عصبانی که میشوی تو را نامهربان میخوانند و از عشق خالی


سکوت که میکنی میگویند حرفی برای گفتن نداره


خلاصه مانده ایم با کدام ساز این جماعت به رقص آییم


دل میگوید جانا برقصآی با سازی که خالق دوست میدارد


(فاطمه )


نوشته شده در چهارشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1393ساعت 04:10 ب.ظ توسط فاطمه| 2 نظر|

چقدر سخت است معاشرت کردن با آدمهای که فقط نیمه خالی لیوان را میبینند و دیگاهشان همیشه منفی است اینان هم به خود سخت میگیرند و هم دنیا را بکام دیگران تلخ میکنند ، زندگی گذر لحظه است آسان بگیرید تا از خوشیهای کوچک هم لذت ببرید شاید لحظه ای دیگر نباشیم و حسرت همین لحظه را داشته باشیم
(فاطمه )

نوشته شده در سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393ساعت 12:00 ق.ظ توسط فاطمه| 3 نظر|

سلام به مغز بادوم و پسته خودم

خوشگلای من مامانی این روزا شدید یعنی خیلی شدید سرش شلوغه

عروسی دوتا از برادرزاده ها که یکی هفته پیش بود و ان شالله یکی هم این 5 شنبه و بعد هم ( اینو بعدا میگم)

امشب هم حنابندون دعوت شدیم و آقایان هم استخر ( چه حالی میده استخر کاش برا خانما بود ولی خوب برا خانمها بزن و .........بقیه مسائل ) ان شالله خوش بگذره

هفته پیش عروسی برادرزادم علی جون بود با مهسا خانمی گل جمعه هم پاتختی که خیلی خوش گذشت

شنبه هم جهاز بینی این برادرزادم شکوفه جون بود و امشب هم توی هتل حنابندونشه 

پنج شنبه هم ان شالله عروسی شکوفه جون برادرزاده عزیزم با گل پسری به نام علی آقاست ان شالله که همه خوشبخت بشن

دوشنبه هم نامزدی ان شالله ( که توضیحاتش بعدا به اطلاعتون میرسه )

قرار نبود شکوفه جونم حنابندان داشته باشه یعنی طرف دختر قرار نبود داشته باشه ولی دیشب خبر دادن که فردا شب تشریف بیارید حنابندون من اولین حرفی که زدم این بود وای لباس چی بپوشم

صبح با فائزه جونم ( دخملکم ) رفتیم سریع عین برق و باد لباس گرفتیم من یه پیراهن مشکی کوتاه که روش کارشده و دخملکم هم یه پیراهن سورمه ای با توپ توپ سفید که ماشالله خیلی نازه هم خودش هم پیرهنش 

جالب ماجرا این بود که خانمه وقتی اومد کارت بکشه یه صفر اضافه زد وقتی فیش رو داد دستمون به فائزه جونم گفتم دخملکم ببین درسته مبلغش

یه دفعه برق از سه فازمون پرید وایییییییییییییییی حساب خالی شد یه دفعه با این کار خانمه فروشنده

وقتی بهش گفتیم گفت شرمنده نگاه کنم ببینم پول دارم به شما بدم

تو کیفشو نگاه کرد دید گفت امروز صبح کیفمو عوض کردم دیدم تو خونه کلی پول هست برای اینکه تو خونه پول نمونه با خودم آوررم مغازه نمیدونستم الان این پول اینجا بکار میاد 

پول رو به ما داد کلی هم خندیدم و این باعث شد به دوستانم که ماشالله کم هم نیستن یکی دیگه هم اضافه شد

توی عروسی علی جون برادرزادم فهمیدم که فهیمه دختر خالم که همسن دخملی من الهه جونه داره نامزد میکنه خیلی خوشحال شدم خواهرشم ان شالله توی مهر عروسیشه ( حمیده جون )

عروسی دختر داییم تینا جون هم فکر کنم آخرای مهره چون بیشتر فامیلا قزوین هستن و عروس خانم کرج و آقای داماد تهران هتل رو ظاهرا توی تهران نگرفتن نزدیک کرج گرفتن که رفتنش برا ما راحتر باشه ( خدا رو شکر )

دیگه اینکه نیلوفر دختر دوستم با احسان پسر یکی از دوستام ماه دیگه ان شالله عروسیشونه 

یکی از دوستام هم زنگ زد از من طریقه رفتن به خواستگاری و چطوری مراسمات رو باید انجام بدن و چیکار کنن رو پرسید چون ان شالله خدا بخواد برا اقا میثم گل پسرشون میخوان برن خواستگاری دخمل خانمی به اسم غزل ( ما هم نیست توی این کار استاد تشریف داریم کلی راهنمایش کردیم )

این بود وقایع این چند وقت و یه سری مسائل که بعدا طی نامه خفنی ان شالله به اطلاع شما دو دسته گل  می رسه 

مامانی بره به خونه و زندگیش برسه که کلی کار عقب افتاد داره

راستی یادم نبود با رفقا امروز قرار بریم خونه یکی از دوستان گلمون که چهل روز پیش پدر عزیزشون به رحمت خدا رفته و با هم یه لباس خوشگل گرفتیم تا از عزا درش بیاریم و برا دوشنبه هم دعوتش کنم هم برای احترام ازشون اجازه بگیرم

عشقای من اینا رو نوشتم تا شما بعد سالها از خبرای امروز مامانی با اطلاع باشید

دوستتون دارم یه دنیا بوس بوس بوس


نوشته شده در سه‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1393ساعت 03:06 ب.ظ توسط فاطمه| 5 نظر|

1 2 >>
Design By : Mihantheme