X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

خیلی گذشته از آخرین باری که اینجا بودم  . باید تمرکز کرد و نوشت ، نوشت از اتفاقهای که گذشت تا ثبت بشه برای یادگاری در کلبه که شاید روزی گذر مغز بادام و مغز پسته از اینجا گذشت اونها حق دارن بدونن که مامان فاطمه چه می کرد و روزگارش چگونه گذشت ان شالله خیلی زود خدا به شما گلهای من اجازه داده بشه که زمینی بشید هر چند هیچ جا بهشت زیبای خدا نیست

سلام و صد سلام به همی دوستان گل خودم مامان فاطمه اومد اومده تا بنویسه نمیدونم در هفته چند بار میتونم بیام اینجا تا ثبت خاطره کنم و عکسی به یادگار بزارم ولی همین که الان اینجام خدا رو شکر 

امشب تصمیم گرفتم بیام اینجا و بعد از مدتها بنویسم برای شروع دوباره خاطره امروز رو ثبتش میکنم و امید دارم خدا هم کمکم کنه که دوباره اینجا موندگار بشم که هیج جا خونه خود آدم نمیشه و حالا بریم سراغ خاطره امروز

امروز یه روز عالی بود یه روز خود و به یاد ماندی چند وقتیه که با رفقای  خوب و ورزشکار و مربی عزیزمون یه گروه تلگرامی درست کردیم که مطالب روز و ورزشی گاهی هم مطالب جالب و به یاد ماندی و همچنیین اگه خبری باشه توی شهرمون به همدیگه اطلاع میدیم و دیروز مربی گلمون خبری رو داد که باعث خوشحالی بروبچ گروه شد

مربی جونمون گفت که قراره توی پارک بانوان همایش ورزش بانوان باشه و از ما خواست که شرکت کنیم ما هم از خدا خواسته اعلام آمادگی کردیم امروز صبح که با دوستان رفتیم پارک بانوان دیدیم که این همایش برای خانمهای کارمند هست ما هم هرچند کارمند نبودیم ولی ورزش که میتونستیم انجام بدیم به همین خاطر با بچه های گروه و مربی عزیزمون ورزش صبحگاهی رو انجام دادیم کلی ازمون عکس گرفتن بعد اعلام کردن سه نفر میخایم که بیان و لباس محلی بپوشن . منم عاشق لباسهای محلی زود گفتم خانوم ماحاضریم دوتا از دوستان هم اعلام آمادگی کردن با اجازتون رفتیم لباسا رو پوشیدیم سر همین لباسا کلی خندیدیم دوستان به من میگفتن فاطمه تو همه جا به ما زور میگی گفتم من باید اول انتخاب کنم بعد شما با کلی خنده و شوخی لباسهای رو پوشیدیم که فکر کنم برای خانومای کرد بود لباس بلند و پولک دار و خیلی هم ناز وخوشگل بعد از ما خواستن که بازی محلی انجام بدیم یاد دورانی افتادم که با بچه های کوچمون میرفتیم بازی اونم توی کوچه لی لی  . وسطی و هفت سنگ 

امروز هم همین بازیها رو انجام دادیم نمیدونید وقتی با اون لباسا داشتم لی لی می کردم چه حس خوبی داشتم کلی  با صدای بلند می خندیدیم و شاد بودیم هفت سنگ هم خیلی باحال بود یه توپ می زدیم  به هفت تا سنگ اگه میخورد بهشون و پخش زمین میشدن باید اونی که کنار سنگا ایستاده با توپ بزنه به افراد گروه رقیب تا اونا نتونن بیان سنگا رو روی هم بزارن ولی گروه ما تونست برنده بشه و سنگا رو بچینن روی هم بعد از هفت سنگ رفتیم برای بازی وسطی که الان دیگه اسمش عوض شده بازی داژبال . خدایش اینو تا حالا نشنیده بودم  ولی در هر صورت چه دازبال باشه چه همون وسطی خودمون خیلی بازیش باحال بود هر چند که توی همون دقایق اولیه منو با توپ زدن نامردا خخخخخخخخخخ

بعد قرار شد با خانمهای محترم شورای شهر و استانداری و کلی خانمهای معروف شهر عکس بگیریم که خیلیاشون از دوستان زمان دبیرستان من بودن با دیدنشون کلی خاطره برام زنده شد بعد هم رفتیم جوایزمون رو گرفتیم 

وقتی اومدیم خونه دیدم که توی گروه تلگرام عکسامون رو گذاشتن با دیدنشون کلی خندیدیم و روحیمون حسابی آفتابی شد در این روزهای سرد زمستونی

تمام خاطره امروز یه طرف اون لی لی کردن خدایش یه طرف اونم با لباس محلی 

عکسمو با اون لباسا برای خواهری جونم فرستادم خواهری گفت چطور تونستی این لباسا رو توی اون جمع بپوشی منم گفتم به راحتی و با خوشحالی بسیار 

روز خیلی خیلی خوبی بود خدا رو هزاران هزار بار شکر 

خدایا از این روزای خوشگل و شاد برای همی دوستانم فراهم بفرما . ممنون خدا جونم

اینم از جوایز امروز مامان فاطمه ورزشکار در روز همایش ورزش

نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 01:53 ق.ظ توسط فاطمه| 0 نظر|

Design By : Mihantheme