ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

نوشته شده در شنبه 30 دی‌ماه سال 1391ساعت 02:10 ب.ظ توسط فاطمه| 5 نظر|

امروز دقیقا یک ماه میشه که از فصل زمستون میگذره و هنوز چشم ما به جمال عروس سپیدپوش زمستان روشن نشده

خدا کنه تو این دو ماه باقی مونده خبری از برف زیبا و سپید بشه و ما هم زمستون رو با چهره واقعی خودش ببینیم (انشالله )

حالا خدا رو شکر امسال مردم عربستان ظاهرا برای اولین بار چشمشون به جمال برف روشن شده

خدایش تو گرمای عربستان و اومدن برف ( خیلی لذت بخشه )

انشالله تو شهر ما هم برف بیاد و ما هم خوشحال بشیم

ما همچنان چشم انتظار آمدنت هستیم ای برف زیبا


نوشته شده در شنبه 30 دی‌ماه سال 1391ساعت 09:59 ق.ظ توسط فاطمه| 5 نظر|

بالا رفتنِ سن حتمی است، 
اما اینکه روحِ تو پیر شود بستگی به خودت دارد !!!

نوشته شده در جمعه 29 دی‌ماه سال 1391ساعت 07:28 ب.ظ توسط فاطمه| 5 نظر|

شاعر از کوچه مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود....

نه که معشوقه نداشت ....نه که سرگشته نبود .

سالها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود .


نوشته شده در پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1391ساعت 12:31 ق.ظ توسط فاطمه| 9 نظر|

یادش بخیر 

اون موقع که دختر بچه کوچکی بودم مامانم با این چرخ خیاطی دستیا چه لباسهای خوشگلی برای من و دو تا خواهرام میدوخت

و ما هم کلی جلو دوستامون پز می دادیم که لباسو مامانمون برامون دوخته

مامانم هر وفت خیاطی میکرد من کنارش می نشستم و عاشق این بودم که دسته چرخ خیاطی رو براش بچرخونم 

یادش بخیر چه صدای قشنگی داشت وفتی که دسته چرخ خیاظی رو میچرخوندم

و چقدر به خاطر کنجکاوی بچگونم دستم رفت زیر سوزنش

قربون همی مادرا برم که با امکانات کم اون موقع سعی میکردن بچه هاشون هیچ کم و کسری نداشته باشن

فدات بشم مادرجون


نوشته شده در چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391ساعت 08:03 ب.ظ توسط فاطمه| 8 نظر|

1 2 3 4 5 ... 9 >>
Design By : Mihantheme