X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

  سلام به مغز بادومی خوشمل خودم 

عزیزکم خوبی ؟ الهی قربونت بره مامانی

عزیزکم امشب یکی از همسایه هامون تو خونشون به مناسبت ماه محرم مراسم داشتن از چند روز قبل داشتن تدارک مراسم امشب رو میدیدن

چند روز قبل همی خانمهای همسایه رفتیم خونشون و چون بعد مراسم قرار بود شام سبزی قورمه باشه ، 43 کیلو سبزی قورمه رو پاک کردیم و خانمها زحمت کشیدن اونا رو شستن و بعد خرد کردن سرخ کردن (خدا خیرشون بده)

چند کیلو پیاز هم توسط خانمهای گرامی خرد شد و بلافاصله سرخ شد ( یادت باشه گلکم پیاز خرد شده باید زود سرخ بشه وگرنه میکروب هوا رو به خودش جذب میکند و به جای مفید بودن برای بدن کلی هم ضرر داره  ) نکته بهداشتی

خلاصه دیروز هم سبزی خوردن پاک کردیم و امروز رفتیم برای بسته بندی سبزی و نون

نمیدونی چه حالی میده دستجمعی برای مراسم آقا سیدالشهدا کار کنی انشالله هر وقت زمینی شدی قسمتت بشه که پیروان آقا باشی و در این مراسمات خالصانه شرکت داشته باشی عزیزکم

خلاصه امشب بعد نماز مغرب و عشا رفتیم خدا رو شکر که امسال هم قسمتمون شد سهم کوچکی در این مراسم داشته باشیم

گلکم خیلی دلم میخواد من هم تو خونه خودمون همچیین مراسمی رو داشته باشم میشه برا مامانی دعا کنی که خدا به ما هم عنایتی کنه و ما رو لایق همچیین مراسمی بدونه ؟ ممنون قربونت برم

راستی گلم وقتی داشتن از خرابه شام و حضرت رقیه روضه میخوندند به یاد تک تک دوستانم افتادم هر چند با بیشترشون توسط این وب آشنا شدم و از نزدیک ندیدمشون ولی خدا گواهه که از همشون نام بردم و از خدا براشون بهترینها رو خواستم

انشالله بهترینها هم نصیبشون بشه

گلکم مامانی برای این مراسم یه ظرف حلوا درست کرده بود که عکسشو در ادامه مطلب میزارم

دعا کن مورد قبول واقع بشه انشالله 

 حلوا شاهکار مامانیه مغز بادومی


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1 آذر‌ماه سال 1392ساعت 12:57 ق.ظ توسط فاطمه| 9 نظر|

این روزها در کنار هر منبری مینشینم
و واعظ در عزای امام حسین ( ع ) مرثیه سرای می کند
به یادت می افتم که در عزای حسینی بر روی منبر با آن صدای خوشت می خواندی

گلی گم کرده ام، می‌جویم او را
به هر گل می‌رسم، می‌بویم او را
گل من یک نشانی در بدن داشت
یکی پیراهن کهنه به تن داشت

ایکاش این روزها بودی پدرجان و باز بر روی منبر این شعر را میخواندی
و فاطمه ی تو چادر را بر روی صورت می کشید و به پهنای صورت اشک می ریخت

این روزها عجیب دلتنگت هستم پدرجان
ایکاش بودی 
ایکاش .......
نوشته شده در یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392ساعت 11:45 ب.ظ توسط فاطمه| 7 نظر|

شب بود و بیابان

خیمه های سوخته و طفلان یتیم و آواره

گوشهای خون آلود بدون گوشواره

صورتهای سیلی خورده

 کشته های بی سر بر روی خاک


در میان کشته ها دختی سه ساله

جستجوی بابا میکند

دامنش آتش گرفته گوشش اما خون آلود

چهره اش نیلی چون بی بی فاطمه

او اینکه یتیم حسین است

 ولی دیشب دردانه بابا بود

در میان خارها با پای برهنه میدود

از ترس دشمن او بدنبال عموی خویش می رود

اما کجا رفت عموی دلاورش

 

شب سختی است برای این دردانه اما

هنوز عمه مانده بهر او

تا امشب از او پرستاری کند

در غم بابا او را یاری کند

هر چند عمه حالش از او بهتر نیست

ولیکن بهر امانتهای برادر او را پرستاری می کند


در گوشه ای از خیمه سوخته زنی

ناله و شیون می کند

در نبود طفل شش ماهه ی خود بی تابی می کند

گاهی گهواره او را تماشا می کند

در خیال خود برایش لایی لایی می کند

به یاد طفل شیرخوار خود 

چشمهایش را بارانی می کند

با خود میگوید کاش طفلم زنده بود

در کنارم اکنون آرام خوابیده بود

اما به یاد آورد آن لحظه منحوس را

شمر را ،  تیر زهر آلود را

 گلوی نازک طفل را

دنیا برایش تیره و تار شد

با خود گفت کاش من هم مرده بودم

با طفلکم من نیز رفته بودم


هر چند حال عمه خوب نیست اما

او را نیز دلداری میدهد


در این میان اما کسی نیست که عمه را یاری کند

بهر این بارگران او را همراهی کن

شب شام غریبان حسین او را پرستاری کند

(فاطمه )


نوشته شده در جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392ساعت 12:23 ق.ظ توسط فاطمه| 8 نظر|

دومین نامه مامانی در شب تاسوعای حسینی به مغز بادومی عزیزش که هنوز توی بهشته

سلام گلکم ، امشب شب تاسوعاست و مامانی بدجوری دلش گرفته نمیدونم اونجا که هستی براتون از تاسوعا و عاشورا حرفی زدن یانه شاید هم گفته باشن ولی امشب مامانی میخواد برات از تاسوعا بگه

از رقیه بگه از علی اصغر طفل شش ماهه امام حسین (ع ) بگه از عموی مهربون رقیه بگه

 عزیزم میخوام امشب برات از شب تاسوعا بگم

از آخرین شبی که رقیه میتونه عموی خوبشو ببینه

عموی مهربونی که به رقیه قول داده فردا برای اون و داداش کوچولوش علی اصغر آب بیاره

امشب رقیه تشنه است داداش شش ماهه اون هم تشنه است 

رقیه میره کنار گهواره داداشش و بهش میگه گریه نکن جونم فردا عمو برامون آب میاره 

رقیه میدونه که عموجونش هیچوقت بدقولی نمیکنه

اما................

اما رقیه نمیدونه که فردا چه اتفاقی می افته

نمیدونه که فردا دشمن کنار شط فرات..........

نمیدونه که فردا کنار شط فرات عموجون شرمنده رقیه میشه

نمیدونه که فردا عمو که میره آب بیاره دیگه هرگز برنمیگرده

نمیدونه که فردا خورشید عموجون غروب میکنه

نمیدونه که فردا رقیه میگه عمو برگردد دیگه رقیه آب نمیخواد 

عمو برگرد جان رقیه برگرد دیگه رقیه آب نمیخواد

عمو ، جان رقیه برگرد

التماس دعا مغز بادومی من



نوشته شده در سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392ساعت 11:37 ب.ظ توسط فاطمه| 7 نظر|

اولین نامه مامانی به مغز بادومی که توی بهشته

سلام مغز بادومی مامانی خوبی گلکم ؟؟؟ حتما خوبی  ، مگه میشه آدم تو بهشت باشه و حالش بد باشه

جونم برات بگه که این روزا رو کره زمین ماه محرمه حتما تو هم اونجا با ماه محرم آشنا شدی

ماهی که امام حسین (ع ) برای اینکه اسلام به دست نااهلان نیفته و خوبی همیشه روی زمین پایدار بمونه به همراه خانوادشون به دست افرادی که پیرو شیطان بودن به شهادت رسید .آره گلم داشتم میگفتم حالا ما تو ماه محرم هستیم 

ماه عزای حسینی

عزیزکم تو این ماه پرچمهای زیادی برافراشته میشه مردم لباس سیاه میپوشن و در جلساتی که برای عزای آقا سیدالشهدا برگزار میشه شرکت میکنند 

فدات بشم تو این مجالس خیلیها شرکت میکنند که شاید ظاهرشون مناسب این مجالس نباشه ولی امام حسین (ع ) قربونش برم خیلی مهربونه همه رو به مجلس شون دعوت میکنه اصلا هم فرقی بین آدمها نمیزاره بخاطر مهربونی آقاست که خیلی وقتها همون آدمهای که شاید از نظر ظاهرا با بقیه فرق دارن متحول میشن و بقول معروف عاقبت بخیر شده و ازبقیه رو سفیدتر میشن پس قربونت برم وقتی انشالله یه روزی با سلامتی زمینی شدی هیچوقت فخر فروشی نکن و اگه کسی رو دیدی که ظاهر مناسبی نداشت نگو من از اون بهترم سعی کن با همی آدمها مهربون باشی و از ظاهر آدما در موردشون قضاوت نکنی

عزیزکم با اینکه هنوز زمینی نشدی ولی گلم با همون دستهای کوچیک و قشنگت برای همی مردم کره زمین دعا کن

اول از همه برای ظهور یوسف الزهرا دعا کن که انشالله خیلی زود آقا تشریف بیارن

بعد برای شفای همی مریضها دعا کن

و در آخر برای عاقبت بخیری همه نه فقط خودمون عزیزکم بلکه برای همه دعا کن

انشالله دعاهای مغز بادومی من که الان توی بهشته خیلی زود برآورده بشه

الهی آمین

مامانی بقربون مغز بادومش بره هزارتا

نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392ساعت 02:53 ب.ظ توسط فاطمه| 10 نظر|

1 2 3 >>
Design By : Mihantheme