X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

دارم فکر میکنم که چی بنویسم  چشمها خیره به صفحه مانیتور و انگشتان بر روی دگمه های کیبورد به انتظار نشستن تا ذهن  کلمات درهم  و آشفته را  با نظم کنار هم بنشاند و در میان نظمشان هم موضوعی را که ذهن را در گیر کرده به خواننده با زیبای هر چه تمامتر هدیه دهد

هدیه از یک واقعه واقعه ای به نام قصه عاشورا 

قصه کوچکترین سرباز سید الشهدا سربازی با لب عطشان سربازی که با خون خود امضایی بر تایید واقعه عاشورا زد تاییدی بر حقانیت بر مظلومیت مردی که با اشاره سرانگشتش درهم می ریخت تمام هستی  ولی خود خواست که با خونش سیراب کند درخت تشنه را تا برای همیشه تاریخ سرفراز باشد مردانگی و غیرت سرفراز باشد بندگی خدا سرفراز باشد اسلامی که هدیه الهیست و اگر چنین نمیشد امروز خبری از بندگی خدا در روی کره زمین وجود نداشت

و حال بعد سالها زنان مملکت من برای زنده ماندن نام آن سرباز و آن یاور کوچک واقعه کربلا و اینکه فرزندانشان پیرو راه همان بزرگ مرد کوچک باشند دور هم گرد میایند و همنوایی میکنند با مادر طفل شیرخواره که در اوج لذت یک مادر طفلش با لب عطشان فدای مولا و مقتدای خود شد تا برای همیشه تاریخ زنده بماند نام آزادی و آزادگی

سلام و صد سلام به همی دوستان گل خودم

مامان فاطمه باز هم اومد تا بنویسه و ممنون از همی شما که زیارت قبولی گفتید به این بنده حقیر و ممنون بخاطر همی محبتتاتون 

در سفر مشهد که خدا خواست و در روز تولدم اونجا بودم تک تک شما رو در حرم امام مهربونیها یاد کردم و از خدا خواستم که به حق این امام مهربون بهترینها قسمتتون بشه برای دخمل خوشگلم صدفی هم خیلی دعا کردم ولی شرمنده صدف جون من بعد از اومدن دیدم که نوشتید مادربزرگ عزیزتون در مشهد در جوار رحمت حق هستن و بعد از خوندن فاتحه ای به رسم هدیه براشون فرستادم و ممنون از دوست بزرگواری که من این سفر رو از دعای ایشون دارم دعای در یک روز خاص روز تولد امام هشتم و دعای که این دوست گرامی  در حق من کردن و چه زیبا دعای بود و با تمام وجود براش دعا کردم و عاقبت بخیری برای خودشون و خانواده عزیزشون خواستم . یک دنیا ممنون ازتون

خیلی دلم میخواست عکسای که توی این سفر و سفری که روز سه شنبه قسمتم شد برم قم رو در اینجا بزارم ولی بیشتر تمایل داشتم از مراسم امروز بنویسم و شرح سفر بماند تا بعد

و اینک امروز 

امروز بعد سالها خانواده ما هم برای مراسم شیرخوارگان و همنوایی با رباب دو طفل شیرخوار داشت مینو سادات اولین نتیجه خانواده ما و مهرنوش خانومی دخمل داداش دوقلوم محمد

و ان شالله یه روزی هم مامان فاطمه مغز بادوم و مغز پسته رو با خودش ببره توی این مراسم ( الهی ندید فداتون بشه مامان فاطمه)

و در آخر عکسای رو که گرفتم به عنوان یادگاری میزارم که ثبت بشه این واقعه تاریخی برای همیشه توی این خونه 

و این هم عکس مینو سادات خانم خوشگله ما که اول مراسم خواب تشریف داشتن ولی بعد چشای خوشگلشو باز کرد و با کنجکاوی همه جا رو برانداز نمود فداش بشه عمه جون

و این هم مهرنوش خانوم ما قربون اون نگاه کردنت بشه عمه جون

و این هم مامان فاطمه  به اتفاق مهرنوش خانومی جیگر طلای عمه جون


نوشته شده در جمعه 24 مهر‌ماه سال 1394ساعت 11:27 ب.ظ توسط فاطمه| 4 نظر|

مدتها بود که دلم هواتون رو کرده بود نمیدونم کی بود که آخرین بار اومدم پیشتون ولی امسال با تمام وجود دلم میخواست روز بدنیا اومدنم رو که زمینیا بهش میگن روز تولد پیشتون باشم

هر چه تلاش کردیم نشد ناامید خیلی ناامید

این چند روز چشمها هم فهمیده بودن که دیگه امیدی نیست چون اون هم با دل همراهی میکرد هرچی دل دلتنگتر میشد چشم بیشتر درفشانی میکرد

دیروز روز عید هم باز این دل بیقراری میکرد هر چند شب دیگه اوج ناامیدی بود ولی صبح انگار ورقی خورد این دفتر زندگی

اون هم با نوای گرم مادر از آن سوی خط

دخترم برا فردا شب آماده باش ساعت ده شب ان شالله میریم

و اونجا بود که مامان فاطمه از ته دل برای مادرشون دعا کرد که الهی تنت سالم باشه الهی که خیر ببینی 

الهی که همیشه خوش خبر باشی مادرم

و باز هم اونجا بود که مامان فاطمه فهمید کافیه فقط بخواهید اونی که باید بطلبه آنقدر بزرگواره که نگاه به صورت سیاه بنده نمیکنه نگاه به کرم و بزرگواری خودش میکنه و توی دفتر خوشگلش مینویسه

ان شالله مامان فاطمه روز تولدش روز میانه مهر در کنار حرم باصفای امام مهربونیاست  خدایااااااااااااااااا هزار بار شکرت و ممنون مادرم که دعای خیرت همیشه بدرقه راه ما بچه هاست

آمدم بگم مامان فاطمه اگه بدی کرده شما خوبی حساب کنید

اگه دلی رو شکست شما اون رو حلال کنید

اومدم بگم هر چه کرده شما به بزرگواری خودتون ببخشید چون به اندازه کافی کوله بار گناهش پربار هست و دیگه جای برا دیگر گناهها نمونده خواهشا ببخشید

راستی با یک روز تاخیر عید خوشگل ولایت مبارک

دوستان اگه دیروز روز عید با سیدی ملاقات نکردید نگران نباشید مامان فاطمه اولین نتیجه خاندانشون که از سادات هستن رو آورده تا باهاش روبوسی کنیدو اینم مینو سادات اولین نتیجه خاندان ما (الهی فداش بشه عمه جون دیروز خانم کوچولی سیده ما عکس خودشو بهمراه پول عیدی میداد به مهمونا)

نوشته شده در شنبه 11 مهر‌ماه سال 1394ساعت 11:49 ب.ظ توسط فاطمه| 5 نظر|

هنوز هم باد در گوشم زمزمه عاشقانه میخواند

 ولی او چه میداند که دخترک پاییز همیشه عاشق است

عاشق رها شدن گیسوانش در باد عاشق قدم زدن با یار

عاشق  زمزمه ای که میپیچد چون مهر در جان یار

دخترک پاییز چون برگهای پاییزی رنگ وا رنگ میشود

وقتی میشنود که هنوز هم باد برایش از عشق می گوید

هنوز هم عشوه دارد و طنازی

هنوز هم نگاهش نفوذی دارد که میسوزاندن یخهای بی مهری

و باد بار دیگر فهمید که دخترک پاییز هنوز هم عاشق است


نوشته شده در دوشنبه 6 مهر‌ماه سال 1394ساعت 09:17 ق.ظ توسط فاطمه| 2 نظر|

یاد سال 66 افتادم سالی که مامان و خدابیامرز اقاجونم و دایی جون رفته بودن حج خونه خدا . اوم موقع الهه جانم یک سالش بود و داداش مسعود تقریبا 3 ساله و نیم

اون سالها موبایل  نبود که بشه سریع از حال حجاج خبری گرفت  چه سال بدی بود من بودم و خواهر برادرهام و یه بی خبری از حال مامان و اقاجونم یادمه یه روز خاله جونم اومد خونمون خیلی ناراحت و گرفته بود آخه مامانم فقط همون یه خواهر رو داره خاله جون تا منو دید مثل ابر بهار گریه کرد من توی دلم آشوب بود ولی آنقدر آروم با خاله جونم حرف زدم که خاله برگشت به من گفت فاطمه جونم اومدم تو رو دل داری بدم ولی نمیدونم چرا برعکس شد

هنوز هم به اون سال فکر میکنم انگار همین دیروز بود دلشور نگرانی یه غم بزرگ و استرسهای فراوان گوش کردن به رادیو وقتی اسمی رو میخونن و شنیدن یه اسم که شبیه اسم عزیزانم بود چه طوفانی به پا می کرد بین خانواده و فامیل

و حالا دوباره سال 94  تکرار شد تقریبا همون فاجعه و شاید هم خیلی گسترده تر از قبل 

اون روزا رسم بود همه همدیگه رو دلداری بدن توی یه غم که میاد نه اینکه مسخره کنن کسای رو که بهشون مصیبتی وارد شده 

خدایا ما داریم به کجا میریم نکنه انسانیت داره کوله بارشو میبنده و میره

نکنه دلهامون سنگی بشه نکنه یادمون بره که بنی آدم اعضای یگدیگرن که در آفرینش زیک گوهرن

نکنه واقعا نکنه که یادمون بره دنیا محل گذره و ما زیاد اینجا موندی نیستیم 

و توی این فرصت باقی مونده عشق رو بایدبه همدیگه هدیه داد نه خشم و نامهربونی و تمسخر رو

کاش یکم درک میکردیم اونهایی رو که الان  از عزیزانشون دورن و یا دیگه حتی یه صدای کوچک هم از اونها نمیشنون

یاد اون دخترکی باشیم که وقتی پدرش داشت میرفت سفر حج  پدرجونش گفت گلم چی برات بیارم و دخترک گفت فقط زود برگردد بابا من چیزی نمیخوام و اون دخترک برای من چقدر اشناست  وقتی که پدرم میرفت سفر حج.......

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر‌ماه سال 1394ساعت 09:06 ق.ظ توسط فاطمه| 1 نظر|

سلام و صد سلام  و هزاران سلام به همی دوستان و مغز بادوم و مغز پسته نیومده خودم

مامان فاطمه بالاخره اومد . دست و جیغ و هوراااااااااااااااااا

امروز  صبح گفتم دیگه بسه تنبلی پاشو یه جاروبزن این خونه رو هیچ میدونی چند وقته نیومدی هر چند گاهی یواشکی  سرکی میزدم ولی از نوشتن و اینا هیچ خبری نبود ولی امروز بت تنبلی را میخاهم شکستن با نیروی من میتونم نوشتن( خدایش عجب شعاری شد بدم این شعارو ثبت جهانی کنن)

خب حالا بریم سر اصل مطلب : توی این چند وقت یعنی توی ماه اردیبهشت اولین نتیجه خاندان ما بدنیا اومد (5 اردیبهشت) خدا رو شکر اولین نتیجه با سادات شروع شد اینو به فال نیک میگیریم) . مینو سادات دخمل خوشگلمون که نوه داداش حسینه و چند مدت بعد روز 19 مرداد هم بچه داداش دوقلوم مهرنوش جون بدنیا اومد ( الهی عمه جون به قربون هردوشون بره ) وبعد هم 25 شهریور عروسی داداش ته تغاریم مسعود جون بود با مهسای عزیز الهی که عاقبت بخیر بشن این عروس و دوماد خوشگل

خدا میدونه چقدر خوشحال بودم از این همه اتفاق زیبا ولی موقع عروسی داداشی ته دلم یجوری بود یه غم از نبود تکیه گاهی که هر وقت عروسی گل پسرش بود با چه ذوقی مقدمات عروسی رو فراهم میکرد

یه روز قبل از عروسی داداش مسعود بود که داداش سعید یه مطلب توی گروه فامیلی تلگرام گذاشت و نوشته بود (متن نوشته داداش سعید)

(یادش بخیر

سال 70 بود. بیست و چهار سال پیش. ده سالم بود. عروسی حسن آقا داداشم. پدرم آخر عروسی با یه لحنی که شادی توش موج میزد دستی رو سر مسعود داداش کوچیکه هشت سالم کشید و گفت عروسی تو رو که بگیرم دیگه خیالم راحت میشه. فردا شب عروسی داداشمه و حتما خیال پدرم بالای آسمونها راحتتره فردا شب. چقدر دلم برات تنگ شده. خیلی خیلی خیلی...)

دل گرفته من با این متن خدا میدونه چی شد و از چشمام که دیگر هیچ نباید گفت و من هم با چشمان بارانی متنی نوشتم و فرستادم توی گروه

پدرم هر چند که جسمت در میانمان نیست ولی همیشه حضورت را با تمام وجود 

در کنار خودم و همی اعضا خانواده حس کردم هر وقت مشکلی بود دعای خیر 

پدرانه ات بدرقه راهمان بود و هست فردا شب عروسی داداش کوچولوی ماست 

که حالا برای خودش ماشالله مردی شده هر چند که جسمت نیست ولی تمام وجودت

را میتونم حس کنم و باز هم مثل همیشه دعای پدرانه ات بدرقه راه این

عروس و داماد خواهد بود .دعایمان کن که سخت محتاج دعای پدرانه ات هستیم

و اینگونه بود که همی ما در عین خوشحالی دلمان غمی داشت که جای خالی عزیزی رو بشدت حس می کرد ( خدا رحمتت کنه آقاجون )

با اینحال با خوشی عروسی داداش مسعود هم تموم شد و برا ماه عسل رفتن مشهد و باسلامتی  اومدن و رفتن خونه خودشون  تا ان شالله با خوشی شروع یه زندگی جدید رو داشته باشن( قربونشون بره خواهری ) الهی که همی دخمل و پسرا بخیر برن خونه بخت 

خدایا هزاران بار شکر 

خب حالا بگم از این دوتا نی نی خوشمل خاندان ما

مدتها بود که توی خاندان ما نی نی کوچولو نبود بعد دنیا اومدن سپهر برادرزاده خوشملم  ما توی خانواده نی نی کوچولو نداشتیم بعد دنیا اومدن مینو سادات من تصمیم گرفتم هر نی نی که توی فامیل دنیا میاد وقتی تقریبا یک ماه ونیمش میشه دعوتش کنم خونمون و یه مهمونی ساده براش بگیرم و با درست کردن کیک که هنر دست خودمه و گرفتن یه عکس یادگاری این روز تاریخی رو ثبت کنم  اولین بار مینو سادت جیگرمو دعوت کردم و چند روز پیش هم مهرنوش جیگری رو .اخ فقط خدا میدونه چقدر جیگرن این نی نی های خوشمل حالا اول عکس مینو سادات رو میزارم با کیک خوشگل خودم ( مینو سادات روز 5 اردیبهشت دنیا اومده) و بعد عکس (مهرنوش جون که روز 19 مرداد بدنیا اومدن) الهی که عاقبت بخیر بشن و با امید روزی که مامان فاطمه عکس مغز بادوم و پسته رو بزار با یه کیک خوشمل با هنر دست خودش همگی بلند بگید الهی آمین


اینجا باید یه تشکر هم از دخمل خوشمل خودم الهه جون داشته باشم که قالب این خونه رو عوض کرد و کلی به خونه من رنگ و رویی دوباره داد الهی مامان فاطمه فدات بشه دخمل گلم


مینو سادات و کیک عمه جون (دخمل مهناز جون برادرزاده گلم اولین نتیجه خاندان ما )

مهرنوش جون گل دخمل داداش دوقلوم محمد با کیک عمه جونش

نوشته شده در شنبه 4 مهر‌ماه سال 1394ساعت 08:20 ق.ظ توسط فاطمه| 2 نظر|

Design By : Mihantheme