به دنبال خانه ای میگشت
و شاید هم سرپناهی که از آن خود باشد
فقط برای خودش
و برای رسیدن به آنچه که میخواست تلاش کرد
و سختیهای زیادی را متحمل شد
حالا او قلبی را از آن خود کرده
که در آن احساس آرامش میکند
با خود میگوید آسان بدست نیاورده ام
که با باد و طوفانی آن را از دست بدهم
می مانم و حفظش میکنم
چون این قلب خانه من است
و برای حفظ این خانه باید جنگید
جنگید با کسانی که میخواهند قلبم را،خانه ام را از آن خود کنند
( فاطمه )

تقریبا ده یا شاید هم دوازده ، حالا مگه چه فرقی میکنه چند سالم بود یه سالی بود دیگه
خلاصه تو سالهای نوجوونی که زیاد هم ازش نگذشته
یه روزی چند تا عود به دستم رسید
حالا یه توضیحی در مورد عود بدیم تا اون دسته از دوستان که با جناب عود آشنا نیستن آشنا بشن
عود یه میله های نازکیه که باید اونا رو آتیش بزنید تا بوی ازشون بیاد بیرون که مثلا خونه رو خوشبو کنه ( لارم به ذکره که من از همون ابتدا که با جناب عود آشنا شدم از بوش خوشم نیومد )
حالا با عود که آشنا شدید بریم سر ماجرای نوجوونی من با این جناب عود
یه روزی ما صاحب چند فروند عود شدیم پیش خودمون فکر کردیم چطور میشه از این به صطلاح خوشبو کنند منزل استفاده کنیم که خلقی را خوش بیاید
ما همسایه ای داشتیم که خونشون جنوبی بود یعنی اول ساختمون بود بعد حیاط
در خونشون به راهرویی باز میشد که اتاقشون هم توی همون راهرو بود
این از خونشون حالا از در کوچشون بگم
در کوچشون آهنی بود ولی نمیدونم چرا آهنگری که در رو ساخته بود یه سوراخ ریز هم روی در درست کرده بود که شاید هم جای پیچی بود ( البته من آهنگر رو نمیشناختم ولی اگه میشناختم حتما ازش میپرسیدم )
من جناب عود رو روشن کردم و کنار سوراخ در خونه همسایمون گرفتم دودی که از عود بلند شده بود وارد خونه همسایمون شد از پشت در شنیدم که پسرشون به مامانش میگفت : مامان این بوی خوش ادکلن از کجا میاد؟
من پشت در با چشمای گرد شده به حرف پسر همسایمون گوش میکردم
با خودم گفتم بنده خدا چه بی سلیقه است که به بوی عود میگه بوی ادکلن
فکر کنم بنده خدا آخرش هم نفهمید این بوی خوش به قول خودش از کجا میاد
امروز با دیدن عکس این عودها به یاد خاطره خودم افتادم و یاد استفاده بهینه از جناب عود که باعث شد خونه همسایمون خوشبو بشه
من از بوی عود خوشم نمیومد و نمیاد ولی ممکنه کسی باشه که عاشق بوی عود باشه نباید بزاریم عودها حروم بشن ( این هم نتیجه گیری آخر داستان)

امشب از راه دور چشم دوختم به حرمت آقا اون هم از تو قاب شیشه ای تلویزیون
از راه دور سلام کردم ولی دلم آروم نشد
آقاجون امشب تولدتتونه و من اینجا توی خونه با چشمهای بارونی نشستم ولی دلم تو صحنه سرای حرمتون چشم دوخته به اون گنبد طلا
کاش جسمم امشب همراه دلم می رفت ، می رفت کنار اون گنبد طلا توی اون حرم ، حرمی که صاحبش اونقدر مهربونه که اگه هر چقدر هم دل گرفته باشه و تمام درهای دنیا هم به روت بسته باشه خودش ضامنت میشه ضامن آرامش تمام دلهای ناآرام و بدون آرامش
آقا امشب دلم به وسعت تمام آسمون خدا گرفته هر چند که توانم نیست که با چشم سر بیام به حرمت ولی با چشم دل میشه هرکجا که دوست داری بری
آقا امشب میام به مهمونیت به مهمونی تولدتت
آقاجون شرمنده روسیاهم اسم منو تو لیست مهمونات می نویسی
تو لیست اون آدمای خوبی که آلان تو حرمت روبروی گنبد طلات نشستن و بهتون سلام میکنند و شما رو به مادرتون زهرا ( س ) قسم میدن و برای یوسف زهرا ( س) دعا میکنند ؟
اون آدمای که برای شفای همی مریضها و برای عاقبت بخیری همی اهل عالم و جوونها و خودشون دعا میکنند؟
آقا میشه ، میشه امشب من هم جز اون لیست باشم؟
آقا به جان مادرتون زهرا (س ) امشب نام من رو سیاه رو هم جز لیست مهمونیتون بنویسید

ناامید بود
شاید همیشه از امید حرف زده بود ولی حالا
حالا دیگر انگار ناامیدی در کنج دلش لانه کرده بود
و نا خواسته مهمان دل پر امیدش شده بود
سالها بود نمیگذاشت خانه دلش رنگ ناامیدی را به خود بگیرد ولی حالا
حالا ناامید بود آنقدر که میخواست قید همه چیز را بزند ولی
ولی جای دیده بود که ناامیدی عین گناه است و او
و او گناه را دوست نداشت
نگاهی به آسمان کرد و گفت توای که آن بالا که نه در قلب مایی
ناامیدم ولی به تو امید دارم
و همین مرا امیدوار میکند
و باز هم از امید گفت
امید به او که تمام زندگیش را مدیونش بود
دلش پرواز میخواست و برای او میگوید
در اوج ناامیدی امیدوارم و خود میدانی
که دلم برای پرواز به سوی راهی تازه تنگ شده
میدانم که آگاهی از دلهای ناامید و پروازهای انجام نشده
و من امشب دیم که چه زود او قید ناامیدی را زد و به خالقش امیدوار بود
پس دعا میکنم برای او همی آنهای که ناامیدی به سراغشان آمده
که دلهایشان هر چه زودتر خانه امید شود به یاری حق
( فاطمه )

دلم مانند روزهای بارانی ست
ولی از غم نمیگوید
به امید باریدن مهر است
مهری که میبارد بر سرزمین تشنه
به گلزاری مبدل می شود از امید
امید به فردای که رنگین کمانش را
خدا میسازد از لطف بی پایانش
دل دخترکان شاد می شود
از این همه رنگارنگی رنگین کمانش
رنگین کمانی که از مهر میگوید و امید
امید به فردای روشنتر از امروز
به امید آن روز
( فاطمه )
