شاه تهماسب اول ، قـزویـن را به عنوان پایتخت برگزید.
شاه تهماسب صفوی به سال ۹۵۳ ه.ق به علت نزدیکی تبریز به مرز های عثمانی و آسیب پذیر بودن این شهر و نیز دور بودن از خراسان و هجوم مداوم ازبکان به این شهر پایتخت را به قزوین انتقال داد. که این پایتختی تا سال ۱۰۰۶ ه.ق ( به مدت نیم قرن ) ادامه داشت .
تحولات شهر قزوین پس از پایتختی:
شاه تهماسب پس از انتقال پایتخت به قزوین دستور ساخت باغ بزرگی را در مرکز شهر قزوین داد . که عبدی بیگ شیرازی مراحل ساخت این باغ را در مقدمه روضةالصفات اینگونه توصیف می کند .
خسرو والاگهر دین پناه
خطه قزوین چو شدش تختگاه
رونق این خطه به حسب مراد
گشت به یمین قدم شه زیاد
خاست نوای فرح از خانه ها
یافت عمارت همه ویرانه ها
ابر کرم خاست ز هر سوی او
آب فزون گشت به هر جوی او
کشت وی از خاک برآورد سر
خشتش از افلاک بر آورد سر
شاه در آن خطه همچون بهشت
ساخت عمارات بهشتی سرشت
هر که نشان جست ز تاریخ آن
داد به گلزار بهشتش نشان
لازم به توضیح است که عبارت ( گلزار بهشتش )به حساب ابجد عدد ۹۶۷ را نشان می دهد که این عدد تاریخ اتمام ساخت باغ ها و عمارت ها بوده است .
با آغاز دوره صفوی و استقرار آنها در مرزهای کهن با مرکزیت نواحی شمال و غرب ایران و اعلام حکومت شیعی، باب جدیدی را برای گسترش همه جانبه شهر قزوین فراهم آورد که آثار مکتوب مورخان و سیاحان و یادمان های تاریخی _فرهنگی، نمایانگر این گسترش است.
تغییرات سیاسی و جابه جایی پایتخت از قزوین به اصفهان که با تحولات در جنوب ایران با حضور دولت های اروپایی همراه بود، نتوانست اهمیت کلیدی منطقه قزوین را در پیوند غرب به شرق ایران با دولت های همسایه در مرزهای شمال و غرب ایران کمرنگ کند.
تحولات کالبدی - فضایی شهر قزوین به هنگام پایتختی:
یکی از دوران های طلایی تاریخ قزوین، انتخاب این شهر به عنوان پایتخت حاکمیت شیعی صفوی است. با استقرار دولت شیعی صفوی در قرن دهم هجری، عصر جدیدی در تاریخ ایران آغاز شد و از این زمان قزوین به محل تجمع دولتمردان، علما و اندیشمندان و صاحبان حرفه و فن و هنر تبدیل شد. حکومت صفوی با تکیه بر مفاهیم عرفانی از سویی و تعابیر و تفسیر شریعت از نظرگاه مذهب شیعه از دیگر سو، موفق شد تا پایگاه اجتماعی بسیارگسترده ای در خطه ای بس وسیع به دست آورد.



خیلی ساده اتفاق افتاد
زمین صاف پیاده رو و یه پیچ خوردگی پا که ممکنه هر چند روزی یکبار برای همی ما اتفاق بیفته و خیلی زود به خودی خود خوب بشه
ولی این دفعه ظاهرا یکم قضیه فرق میکرد چون این پیچ خوردگی فراتر از بقیه پیچ خوردگیها بود چون دردش یه کوچولو که چه عرض کنم یکم بیشتر از یه کوچولو بود
وقتی دکتر پای پیچ خورده رو دید فرمودند زود یه عکس خوشگل از این پای نازنین بگیرید تا مشخص بشه شکستگی در کار نباشه که خدا رو شکر از این لحاظ سالم بود ولی بدلیل متورم شدن مچ پا دکتر گرامی پیشنهاد دادند که دکتر ارتوپد هم نگاهی به پای مجروح داشته باشند
دیدن دکتر ارتوپد همان و به مرخصی رفتن پای این جناب و یه گچ کاری درست و حسابی روی مچ پا هم همان
خلاصه فعلا سه هفته مچ پای راست اینجانب تشریف بردن با سلامتی به مرخصی و رفیق گرمابه و گلستان خود یعنی پای چپ رو با دوست جدیدی به نه عصا که به عنوان جایگزین معرفی شده نتها گذاشتن
خلاصه اینکه باید دید در این سه هفته چه روی میدهد بین پای چپ و جناب عصا که بلااجبار جایگزین پای راست شده اند
ما که دعا میکنیم فعلا دوستان خوبی باشند با هم تا جناب پای راست از مرخص برگردن
و خدا رو هم شاکریم که اتفاق بدتری برای جناب پای نازنین بوجود نیامد
و این بود ماجرای این چند روز ما که نتونستیم قدری به نت و وب دوستانمان سری بزنیم
امید داریم که پای نازنین برایمان مشکلی ایجاد نکند و ما همچنان بتوانیم گشتی در نت داشته باشیم
ولی از شما چه پنهان حال که این پای محترمه در مرخصی هستن کمی لوس شده اند و نمیشود بروی زمینشان گذاشت و مثل یه مهمان عزیز و والا مقام باید بروی صندلی قرار بگیرند و با عزت و احترام با او رفتار نمایم
ولی در هر حال ما برای همی آنهای که پایشان چون من در گچ مهمان می باشد آرزو داریم و عاجزانه از خدا میخواهیم هر چه زودتر پایشان با گچ خداحافظی نماید و صحیح و سالم به آغوش خانواده باز گردد
و در اینجا از دخملهای گلم و آقای همسر گرامی که علاوه بر کارهای روزمره خود وظایف سنگین اینجانب را بر عهده گرفته اند کمال تشکر را دارم و از خدا میخواهم همیشه سالم و تندرست باشن و خدا خیر دنیا و آخرت نصیبشان نماید

دلم شکسته ، دلم را نمی خری آقا ؟
مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا ؟
اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم
تو آبروی کسی را نمی بری آقا
چقدر خوبی و دل رحم و مهربان ، عاشق
و در دقایق عمرم شناوری آقا
(السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا)

از بچگی آرزو داشتم یه روز بیاد که من و داداش دو قلوم محمد تو یه جشواره که مربوط بشه به دوقلوها شرکت کنیم تا اینکه دیروز که رفته بودیم به اتفاق مامانم اینا فدک موقع برگشت دخملی تو یه بیلبرد دید که جشنواره دو قلوها به مناسبت روز 9 شهریور که به نام شهر قزوینه برگزاره میشه و ادرس محل ثبت نام هم فرهنگسرای کنار خونمون بود
ما هم از شنیدن این خبر بسیار خوشحالی نمودیم و از خدا خواستیم زمینه ای فراهم بشه که بتونیم ثبت نامی هم بنمایم
امروز صبح اس ام اسی رو دریافت نمودیم که در آن جهت شرکت اینجانب در جلسه ای که به عنوان نقش عوامل روان شناختی در کنترل چاقی و پرخوری با حضور دکتر مهدی پسندیده که از ساعت 10 تا 12 بود دعوت بعمل آمده بود
ما هم کفش وکلاه کرده رفتیم و چون تو فرهنگسرای مزبور بود بعد از جلسه تشریف بردیم برای ثبت نام در جشنواره دوقلوها
به خانم مسول میگم خانم اینجا ثبت نام میکنند برای جشنواره دوقلوها؟؟؟
خانم میفرمایند بله ، حالا چند سالشون این دوقلوهای خوشمل؟
میگم خودم هستم با داداشم
میخندد و باز هم میفرمایند : ای جان چه با مزه
میگم : محدودیت سنی نداره
میگه نه فقط دو قطعه عکس بیارید برای ثبت نام و کارت حضور در جلسه
و فرمی رو هم به دستم دادن
ظاهرا برای خانمه حیلی هیجان داشت دیدن یه خانم 45 ساله پرشر و شور که دوقلو هم تشریف داشته باشه با داداش گلش چون اونقدر خوشحال شده بود که با تعجب نگاهم میکرد
خلاصه ما فرم رو گرفتیم و بعد از مطالعه مشاهده نمودیم که توی فرم نوشته شده بود خاطره بامزه ای رو که دارید بنویسید و چند تا عکس هم باشه بد نیست
عکس که کلی گشتیم تا تونستیم عکس من و داداشی که کسی در کنارمون نباشه و قابل دید برای عموم باشه پیدا کنیم خدایش فقط یکی پیدا کردیم که مربوط بود به سن 5 سالگیمون
چون تو بقیه عکسها یا ملتی ما دوتا رو همراهی میکردن در عکس و یا به دلایلی نمیشد همه اون عکسا رو ببینند
بعد کلی فکر یه خاطره باحال به یادمان آمد که میخواهیم بنگاریم
وقتی من و داداشی تقریبا 6 سالمون بودن داداش مهدی ما یک ساله بود
یک روز تو کوچه بچه ها مسابقه دوچرخه سواری گذاشته بودن
من و داداشی دوچرخه نداشیم ولی یه کالسکه داشتیم که توش یه بچه خوشمل بود به نام داداش مهدی
من به بچه ها گفتم چه فرقی میکنه شما با دوچرخه ما هم با کالسکه مسابقه میدیم
چون بالاخره هر دوتاش چرخ داره دیگه( بروبچ دیدن در برابر این استدلال قوی من نمیتونند حرفی بزنند قبول کردن ، چاره ای هم نداشتن و گرنه ...)
تو کوچمون یه سرازیری بود که منتهی میشد به یه خونه بزرگ که شامل چند حیاط میشد مثل حیاط اول که کوچیک بود وبعد یه در که به حیاط دوم راه داشت
در حیاط اول معمولا روزا باز بود چون در اصلی ساختون بعد از حیاط اول بود
خلاصه همی بچه ها با دوچرخه هاشون رفتن ایستادن بالای سرازیری من و داداش محمد هم با کالسکه و داداش مهدی کوچولو رفتیم ایستادیم کنار بقیه
بازی با یک ، دو ، سه شروع شد
یه دفعه ما هم کالسکه رو محکم هل دادیم و کالسکه بهمراه بچه با سرعت رفت و نفر اول شدیم
اما......
اما کالسله با شتاب رفت و در حیاط اول خونه همسایه که چند تا پله ناقابل داشت واژگون شد و خدا رو شکر بچه طوریش نشد چون کمربندشو بسته بودیم ولی صدای جیغ داداش مهدی و فریاد بچه های دیگه همی کوچه رو پر کرد
هرچند من و داداش محمد ترسیده بودیم ولی خیلی هم خوشحال بودیم چون تو مسابقه دوچرخه سواری نفر اول شده بودیم و کلی هم به بچه ها فخرفروشی میکردیم
حالا بماند که چقدر مامان عزیزمون بابت این کار ما رو دعوا کرد مهم برنده شدن تو مسابقه بود
حالا انشالله قراره این خاطره رو بنگاریم در فرم ثبت نام و در جشنواره انشالله شرکت نمایم
ظاهرا جشنواره هفته آینده است