ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

قصه تولد من و داداش دوقلوم محمد (15 مهر)

یکی بود یکی نبود

در گوشه ای از بهشت دخملکی بود شاد و پرنشاط ، همیشه بدنبال پروانه ها بود و گاهی هم با گلها بازی میکرد 

تا اینکه یه روز بهش خبر دادن که باید کوله بارشو جمع کنه و راهی بشه ، راهی کجا؟؟؟

راهی دیاری دور ، دیاری که پر بود از حوادث تلخ و شیرین که هر فرشته ای برای محک زدنش باید به اون دیار راهی بشه

دخملک قصه ما هم باید میرفت از اون بهشت پر نعمت و شاد اما....

اما دخملی تنهایی رو دوست نداشت دوست داشت همراهی رو هم داشته باشه به همین خاطر به خدای مهربون گفت : خداجون اگه اجازه میدی همراهی هم داشته باشم

خدای خوب و مهربون اجازه داد

دخملی برای خودش همراهی رو نشون کرد و با اون راهی شد راهی جای که به اونجا میگفتن زمین

روزی که دخملک همراه اون عزیز همراه اومد و زمینی شد 15 مهر بود و حالا بعد از سالیان سال دخملک و داداشی گلش اون روز جشن میگیرن

آخه زمینیا به اون روز بخصوص میگن روز تولد

حالا باز هم روز 15 مهر شده و دخملک و داداشش رسیدن به روز تولدشون

15 مهر روز تولد دخملک و داداش گلش مبارک

این بود قصه من و داداش دوقلوم محمد (تولدمون مبارک)

این هم عکس کیکی که خودم به مناسبت تولدخودم و داداشی درست کردم

چه جالب امسال تولد من و داداش محمدم با روز اول ذیحجه روز ازدواج آقا امیرالمومنین (علیه السلام ) و بانوی دو عالم خانم فاطمه الزهرا (سلام الله علیه )مصادف شده

این روز فرخنده رو به همی دوستداران اهل بیت تبریک میگم


انتظار وصال

دل به هوای یار غوغا میکند

آنچه در سر دارد هویدا میکند


میگوید از لحظه های انتظار

شبهای طولانی و تنهایی بی انتها


شکوه دارد از در و از پنجره

از گل و ریحان ، از باغ و نردبان


باز هم سرگشته و بیقرار

غمش را در بهانه پنهان میکند


آرزویش دیدن یار است و بس 

پایان شب و فصل وصال یار و بس


گوید عزیزی جانم هیچ غم مخور

میرسد فصل وصال و میرود فصل خزان


آید زود هنگام آن یار بی مثال

خانه ات روشن شود از نور و هم وصال

(فاطمه )

چو با عشق بنگری فصل خزان را

خش خش برگهای خشک زیر پای عابران

از گذر عمر میگوید و فصل خزان

از روزگار سبز بودن قصه ها دارد

از زمان شادابی و سرزندگی

چو بنشینی در کنار برگها

قصه های هزار و یک شب مادربزرگ

از اعماق وجود برایت نجوا میکند

شاید دیدن این برگهای خشک

غصه و دل مردگی را در دلت زنده کرد

اما چو با عشق بنگری فصل خزان را

در میان برگهای چند رنگ

رنگین کمانی از عشق جان میگیرد

که میگوید با زبان رنگها

فصل خزان هم دیدنیست

برگهای رنگیش در کنار هم ستودنی ست

قصه عاشقی است که در انتظار یار

رنگ رخسار خود را با هزاران عشوه و ناز

رنگین کرد تا آید در برش

آن معشوقی که برده هوش را از سرش

(فاطمه )


بزرگترین لذت در زندگی

براستی که همینطوره 

وقتی کاری رو که همه میگن نمیتونی و تو با توکل به خدا انجامش میدی 

بزرگترین لذت در زندگی نصیبت میشه


اولین روز مدرسه من و داداش دوقلوم

بالاخره تابستون هم با همی زیبایهاش و صد البته تعطیلی و تفریحهاش و مسافرت رفتناش بساطش داره جمع میکنه و با سلامتی میره که انشالله سال بعد اول تیر ماه 1393 تشریف بیاره

بوی پاییز و مدرسه آنچنان در همی کوی و برزن پیچیده که از صد فرسنگی هم میشه بوشو حس کرد و انگار گریزی هم ازش نمیشه داشت

القصه چه بخواهیم و چه نخواهیم پاییز داره تشریف میاره و فرزندان دلبند باید  ، حواستون باشه باید خانه اول خود رو ترک کنند و تشریف ببرن به خانه دوم ( یک سوال تخصصی این خونه بخت میشه خونه چندم اون وقت ) ؟؟؟؟؟؟

خوب فعلا به خونه بخت کاری نداشته باشید چون یک سوال انحرافی بود

اینجا بحث درسه نه خونه بخت

کجا بودیم ؟؟؟؟؟؟

خونه دوم و فرزندان دلبند

بله عزیزانم فردا بروبچ کلاس اولی ظاهرا باید برن مدرسه که در خانه ما و نه فکر کنم تو کل فامیلمون امسال کلاس اولی نداریم

خونه ما که یک دانشجو داریم که اون هم چند روزه که کلاسشون شروع شده و یک خانم استاد که ایشون هم از هفته پیش دارن تشریف میبرن دانشگاه 

ولی ما که خودمون خاطره داریم از روز اول مدرسه

دلمان میخواهد از روز اول بگویم که چشممان به جمال خانه دوم روشن شد


من و داداش محمد میخواستیم بریم کلاس اول چند روز قبلش بهمراه پدرم که خدا رحمتشون کنه رفتیم واکسن زدیم و بعد هم دوختن کت و شلوار برا داداشی و دوختن مانتو شلوار قهوه ای رنگ برا من

خرید کیف و دیگر ملزومات 

یادم رفت بگم اون روزا روی یقه کت پسرا یه یقه سفید میدوختن که اسم و فامیلی اون شاگرد روش گلدوزی میشد برا دخملا هم تل و یقه سفید آماده میکردن که این کارا هم برای من وداداشی توسط مامان عزیزم انجام شد

خلاصه روز اول مهر با سلام و صلوات من و داداشی راهی مدرسه شدیم 

من رفتم مدرسه دخترونه داداشی هم رفت مدرسه پسرونه

خدایش خیلی سخت بود که من و داداش دوقلوم رو از همون روز اول از هم جدا کردن

ولی خوب چاره ای نبود خلاصه ما تشریف بردیم سر کلاس زنگ تفریح گفتن بیاد سر صف 

سرصف که ایستاده بودیم به ما خوراکی دادن ( کیک یزدی ) بی انصافا فقط یه دونه کیک دادن که من بلافاصه اونو خوردم ولی بازم گشنم بود ( خوب چیکار کنم خودم هم یکم خوراکی برده بودم ، اینا که باعث سیر شدن یه دخمل کوچولوی کلاس اولی نمیشه )

اسم معلم کلاس اولمون هم خانم بصیری بود که خیلی خیلی خانم مهربونی بودن من که از ایشون خیلی رضایت داشتم انشالله خدا هم ازشون راضی باشه ( ولی زیاد مطمئن نیستم خانم بصیری هم از من راضی بودن یا نه  )

خلاصه بعد از پایان مدرسه وقتی که زنگ آزادی رو زدن من بدو بدو اومدم خونه 

دیدم داداش محمد هم داره میاد خونه

به اونا تغذیه بیسکویت پیتی پور داده بودن ولی اون نخورده بود آورده بود خونه ( الهی قربون داداشی برم که بیشتر وقتا خوراکیشو میاورد خونه ولی من.......بی خیال  )

وقتی که از من پرسید به شما تغذیه چی دادن؟ من گفتم کیک یزدی کلی به من خندید

آخه داداشی میدونست خواهرجون شکموش با یدونه کیک یزدی که سیر نمیشه

به همین خاطر مجبور شدیم بیسکویت داداشی رو با هم بخوریم تا بعدش بتونم با خیال راحت ناهار خوشمزه مامان جون رو نوش جان کنم

این هم عکس من و داداش دو قلوم محمد وقتی که کلاس اول بودیم

هر چند که این عکس برای روز اول نیست اگه میبیند که من تل و یقه سفید ندارم زیاد نگران نشید چون این فاطمه خانم شلوغ کار و شیطون بیشتر وقتا تل و یقه سفیدشو گم میکرد و مامان جونم باید کلی میگشت تا اونا رو پیدا کنه 

حتما هم موقعی که این عکس رو انداختیم من با اجازتون تل و یقه سفیدمو گم کرده بودم