-
قلبی که خانه او بود
شنبه 30 شهریورماه سال 1392 00:58
به دنبال خانه ای میگشت و شاید هم سرپناهی که از آن خود باشد فقط برای خودش و برای رسیدن به آنچه که میخواست تلاش کرد و سختیهای زیادی را متحمل شد حالا او قلبی را از آن خود کرده که در آن احساس آرامش میکند با خود میگوید آسان بدست نیاورده ام که با باد و طوفانی آن را از دست بدهم می مانم و حفظش میکنم چون این قلب خانه من است و...
-
عود و استفاده بهینه از اون
پنجشنبه 28 شهریورماه سال 1392 01:13
تقریبا ده یا شاید هم دوازده ، حالا مگه چه فرقی میکنه چند سالم بود یه سالی بود دیگه خلاصه تو سالهای نوجوونی که زیاد هم ازش نگذشته یه روزی چند تا عود به دستم رسید حالا یه توضیحی در مورد عود بدیم تا اون دسته از دوستان که با جناب عود آشنا نیستن آشنا بشن عود یه میله های نازکیه که باید اونا رو آتیش بزنید تا بوی ازشون بیاد...
-
مهمونی شب تولد آقا
سهشنبه 26 شهریورماه سال 1392 00:13
امشب از راه دور چشم دوختم به حرمت آقا اون هم از تو قاب شیشه ای تلویزیون از راه دور سلام کردم ولی دلم آروم نشد آقاجون امشب تولدتتونه و من اینجا توی خونه با چشمهای بارونی نشستم ولی دلم تو صحنه سرای حرمتون چشم دوخته به اون گنبد طلا کاش جسمم امشب همراه دلم می رفت ، می رفت کنار اون گنبد طلا توی اون حرم ، حرمی که صاحبش...
-
او دلش پرواز میخواست
جمعه 22 شهریورماه سال 1392 00:52
ناامید بود شاید همیشه از امید حرف زده بود ولی حالا حالا دیگر انگار ناامیدی در کنج دلش لانه کرده بود و نا خواسته مهمان دل پر امیدش شده بود سالها بود نمیگذاشت خانه دلش رنگ ناامیدی را به خود بگیرد ولی حالا حالا ناامید بود آنقدر که میخواست قید همه چیز را بزند ولی ولی جای دیده بود که ناامیدی عین گناه است و او و او گناه را...
-
رنگین کمان مهر
چهارشنبه 20 شهریورماه سال 1392 01:11
دلم مانند روزهای بارانی ست ولی از غم نمیگوید به امید باریدن مهر است مهری که میبارد بر سرزمین تشنه به گلزاری مبدل می شود از امید امید به فردای که رنگین کمانش را خدا میسازد از لطف بی پایانش دل دخترکان شاد می شود از این همه رنگارنگی رنگین کمانش رنگین کمانی که از مهر میگوید و امید امید به فردای روشنتر از امروز به امید آن...
-
عاشق زمزمه ی نام یار
دوشنبه 18 شهریورماه سال 1392 01:53
شمعدانی توی گلدان بوی عطر تو را دارد عطری که هنگام آمدنت پر میکند فضای خانه را گلبرگهایش چون دستانت پرمهر و زیباست دستانی که گرمایش سرما را از وجودم می برد نگاهم که در گلهای شمعدانی گره میخورد در قلبم شعری عاشقانه زمزمه میکند شعر را که بر زبانم جاری میکنم غنچه گل شادی کنان به رقص در می آید و شکفته میشود چون عاشقی که...
-
دخملیا روزتون مبارک
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 00:33
امشب این پست رو فقط و فقط میخوام مخصوص شما دخملای دوست داشتنی بنویسم دخملای که همدم مادرتون هستید و غمخوار بابای گلتون اونهای که وقتی میبینند مامان و بابا غصه ای تو دلشون هست سعی میکنند اونقدر براشون شیرین زبونی کنند تا غصه از چهره بزرگتراشون پاک بشه دخملای که حتی بعد از ازدواج هم غصه مامان و بابا غصه اونها هم میشه و...
-
نگاهی گذرا به رابطه بزرگترها
جمعه 15 شهریورماه سال 1392 01:53
وقتی مادربزرگ هنوز حرمت پدربزرگ را نگه میدارد و مانند سالهای جوانیش عاشق پدربزرگ است پدربزرگ نیز دربرابر این دوست داشتنهای بی ریا حاضر است تمام هستی خود را فدای همسر مهربانش نماید در میان کوهی از مشکلات که در زندگیش وجود دارد این دو فقط از عشق میگویند و دوست داشتن و حتی در جوانی که آن هنگام هم که مشکلات زندگی سعی...
-
چه شیرین لحظه ایست لحظه وصال
پنجشنبه 14 شهریورماه سال 1392 00:34
شب تار بود و دستان لرزان فانوسی که روشن میکرد کوچه تار را مادربزرگ به انتظار آمدنش چشم می دوخت به دوردستی که دیگر معلوم نبود سیاهی پر کرده بود کوچه را اما روشنی فانوس انگار دلگرمی بود برای او که در راه است صدای پایش وقتی که می آمد چهره مادربزرگ زیر نور فانوس گل می انداخت صدای پا نوید آمدنش را میداد آمدن مردی که همی...
-
سالروز شهادت مظلومانه امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد
دوشنبه 11 شهریورماه سال 1392 00:19
بغضهایم کجا دخیل شوند پس ضریحت کجاست آقاجان روضه خوان ها چرا نمی خوانند گریه ها بی صداست آقاجان
-
نهم شهریور روز شهر من قزوین با تمدنی به قدمت زندگی
یکشنبه 10 شهریورماه سال 1392 00:39
شاه تهماسب اول ، قـزویـن را به عنوان پایتخت برگزید. شاه تهماسب صفوی به سال ۹۵۳ ه.ق به علت نزدیکی تبریز به مرز های عثمانی و آسیب پذیر بودن این شهر و نیز دور بودن از خراسان و هجوم مداوم ازبکان به این شهر پایتخت را به قزوین انتقال داد. که ای ن پایتختی تا سال ۱۰۰۶ ه.ق ( به مدت نیم قرن ) ادامه داشت . تحولات شهر قزوین پس از...
-
مرخصی اجباری برای پای راست
چهارشنبه 6 شهریورماه سال 1392 23:56
خیلی ساده اتفاق افتاد زمین صاف پیاده رو و یه پیچ خوردگی پا که ممکنه هر چند روزی یکبار برای همی ما اتفاق بیفته و خیلی زود به خودی خود خوب بشه ولی این دفعه ظاهرا یکم قضیه فرق میکرد چون این پیچ خوردگی فراتر از بقیه پیچ خوردگیها بود چون دردش یه کوچولو که چه عرض کنم یکم بیشتر از یه کوچولو بود وقتی دکتر پای پیچ خورده رو دید...
-
دلم شکسته دلم را نمی خری آقا؟
سهشنبه 5 شهریورماه سال 1392 00:13
دلم شکسته ، دلم را نمی خری آقا ؟ مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا ؟ اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم تو آبروی کسی را نمی بری آقا چقدر خوبی و دل رحم و مهربان ، عاشق و در دقایق عمرم شناوری آقا همیشه از حرمت بوی مهر می آید شبیه باغ پر از گل معطری آقا (السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا)
-
نی نی های خوشمل
دوشنبه 4 شهریورماه سال 1392 13:41
ای جان چقدر نی نی
-
ثبت نام در جشنواره دوقلوها
شنبه 2 شهریورماه سال 1392 14:18
از بچگی آرزو داشتم یه روز بیاد که من و داداش دو قلوم محمد تو یه جشواره که مربوط بشه به دوقلوها شرکت کنیم تا اینکه دیروز که رفته بودیم به اتفاق مامانم اینا فدک موقع برگشت دخملی تو یه بیلبرد دید که جشنواره دو قلوها به مناسبت روز 9 شهریور که به نام شهر قزوینه برگزاره میشه و ادرس محل ثبت نام هم فرهنگسرای کنار خونمون بود...
-
عشق یعنی انتظار
جمعه 1 شهریورماه سال 1392 13:48
عشق یعنی انتظار چشم دوختن به آب و آفتاب آسمان کوی من ابری شده روزهایم در فراق یار بارانی شده در نبودت غوغای شد در فکر ما غم میهمان شد در احساس ما ای عزیز رخ گشا و آی دربرم تا که آرام گیرد این پیکرم (فاطمه)
-
آغاز هر روز
چهارشنبه 30 مردادماه سال 1392 11:09
هرروز به امید تو آغاز کردم روزم را امروز نیز چنین کردم کمکم کن تا در پایان روز شبی آرام داشته باشم و خیالی آسوده (فاطمه)
-
تنهای و شب و خیال تو
سهشنبه 29 مردادماه سال 1392 01:32
امشب در کوچه تنهای شب به خیال تو قدم زدم و در سکوت شبانه شمعی را به یادت و برای به اجابت رسیدن آرزوهای قشنگت روشن کردم دلم میگوید چه لذتی دارد دعا برای تو (فاطمه)
-
هر روز طناب رخت بوسه میزد بر دستان مادرم
یکشنبه 27 مردادماه سال 1392 02:33
یادم آمد روزگار کودکی تشت کوچک در حیاط و جامه ی خاک و خلی کودکی بودم همیشه شیطان و شلوغ خاک آلوده بود جامه ام از خاک و دود هر روز مادرم با دیدن آن سر وضع خنده میکرد و میگفت نازنینم قدری آهسته تر شیطنت هم حد و حسابی دارد اما...... اما به قول مادرم یک گوشم در و آن یک هم دروازه بود خلاصه ما هر روز با لباسی خاک آلوده و...
-
به پای هم عاشقانه پیر شوبد
پنجشنبه 24 مردادماه سال 1392 01:18
به پای هم پیر شوید البته عاشقانه این دعایست که هنگام بدرقه کردن جوانها به خانه بخت بزرگترها بدرقه راهشان میکنند و ظاهرا در مورد این پدربزرگ و مادربزرگ به اجابت رسیده . خدا رو شکر
-
یه سوال؟
سهشنبه 22 مردادماه سال 1392 00:20
قلبی که درونش عشق نیست به چه میماند؟؟ من: تا حالا بهش فکر نکرده بودم او: خوب حالا بهش فکر کن من: یه کوچولو صبر کن او: داری چیکار میکنی؟ من: فکر میکنم دیگه او: آهان من:آهان نه، بله من: فهمیدم او: چی رو؟ من: جوابی برای سوالت دیگه او:خوب بگو؟ من: مثل خونه ای میمونه که سوت و کوره و هیچ چراغی توش روشن نیست او: خوب این جواب...
-
باورم این است
دوشنبه 21 مردادماه سال 1392 00:19
آرامش را در بندگی تو دیدم هر روز که سستی کردم در بندگیت آن روز براستی که روز مرگ آزادیم بود در این سالهای عمر به این باور رسیدم آن روز که در بند توام آزادم (فاطمه)
-
شرح حال روز عید
شنبه 19 مردادماه سال 1392 15:31
روز عیدی تصمیم گرفتیم بریم خونه مادر همسری که اطراف شهرمونه سوار ماشین که شدیم هنوز آنقدری نرفته بودیم که جناب ماشین فرمودند که با شما همراه نمیشوم از ما اصرار و از ماشین انکار که نمیایم که نمیایم یعنی طفلکی راه میمومد ولی فقط با دنده یک که سرعتش در حد راه رفتن مورچه بود ما هم که دیدیم اینطوری نمیشه رفت برگشتیم خونه...
-
پایان مهمانی و لبخند صاحبخانه
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 13:40
انگار همین دیروز بود که به انتظار آمدنت بودیم. چه حس خوبی داشتیم از آمدنت هر چند کمی هم نگرانی بابت هوای گرم ( انسانست دیگر نه طاقت سرما را دارد نه گرما را) خوشحال بودیم که به مهمانی میرویم و صاحب خانه هوای ما را دارد روزها چه با سرعت گذشت راستش را بخواهید گرما طوری نبود که مانع مهمان بودمان باشد ولی نمیدانم چرا زود...
-
خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر
دوشنبه 14 مردادماه سال 1392 01:14
یادت هست خدا، آن روزها کودکی بودم سر به هوا هر وقت دلم برایت تنگ میشد یا که داشتم با تو درد و دلها گفته بودند مرا از پیش تر که خدا نیست در اطراف ما انسانها او جایگاهش در آسمان است ز تو دور است و نهان از دیده ها من نیز با دل کوچک پر غصه ام می کردم هر شب نگاه به آسمانها فکر می کردم که بار خدایا با بلندگو نیز نرسد به تو...
-
ندای سحر یک ساله شد (باسلامتی)
شنبه 12 مردادماه سال 1392 01:55
انگار همین دیروز بود که من به دخملی گلم گفتم دوست دارم وبلاگی داشته باشم ولی راستشو بخواهید اصلا نمیدونستم چطوری باید وبلاگ داشت دخملی که الهی مامانی به قربونش بره با صبر و حوصله زیاد به من یعنی مامانش یاد داد که چیکار کنم چطوری مطلب بنویسم چطوری تو وبم عکس بزارم و کلی کارهای دیگه (لازم به ذکره که این مامانی شیطون و...
-
دعای جوشن کبیر توی پارک
جمعه 11 مردادماه سال 1392 02:29
شب بیست و یکم مهمون داشتم نتونستم زود برم مسجد ساعت یازده و نیم با دخملی از خونه آمدیم بیرون تا دوستم و بچه هاش حاضر بشن و بیان ساعت نزدیک دوازده شد وقتی رسیدیم مسجد دیگه نه تو حیاط جا بود و نه تو مسجد به همین خاطر توی پارک کنار مسجد نشستیم اون شب هوا حسابی سرد بود تو همین موقع که داشتیم جوشن کبیر میخوندیم یه دفعه...
-
به علی ابن موسی
پنجشنبه 10 مردادماه سال 1392 04:27
امشب صدایت کردم به نیت همی آنهایی که میشناختم و آنهایی که نمیشناختمشان و برایشان خیر دنیا و اخرت خواستم جون میدانم در چنین لحظاتی برای هر شخصی نوشته می شود برنامه یک ساله اش خدایا امشب بنویس برای همی مردم کره زمین آنچه که به خیر و صلاحشان است مخصوصا دوستانم به حق اقا علی ابن موسی
-
شب نوزدهم ماه رمضان
شنبه 5 مردادماه سال 1392 21:53
رمضان بود و شب نوزدهم ام کلثوم کنار پدرش سفره گسترده به افطار على شیر و نان و نمک آورد برش میهمان، مظهر عدل و تقوى میزبان، دختر نیکو سیرش على آن مرد مناجات و نماز چونکه افتاد به آن ها نظرش چشمه هاى غم او جوشان شد ریخت زان منظره اشک از بصرش گفت: در سفره من کى دیدى دو خورش، یا که از آن بیشترش نمک و شیر، یکى را برگیر بنه...
-
خونه قدیمی
جمعه 4 مردادماه سال 1392 01:39
خونه های قدیمی همیشه برام جالب بودن مخصوصا زیرزمین اینجور خونه ها یادمه حدودای سال 60 یا 61 بود که میخواستیم خونمون رو بفروشیم و یه خونه دیگه بخریم کلی گشتیم تا اینکه پدر خدابیامرزم یه خونه قدیمی پیدا کردند که بعد از خرید داری کردن اون، خونه رو خراب کردن و جاش یه ساختون دیگه درست کردن ولی قبل از خراب کردن اون ساختمون...