ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

به نام خدایی که دغدغه ی از دست دادنش را ندارم ....

خدایا !

  کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت ، که حتی روز ، روشن نیست ..

کسی نمیبینه ، که دنیا زیر چشماته !

یه عمر یادمون رفته ،زمین داره مکافاته!

فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم !

که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم !

خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن!

شنیدم گرمه آغوشت ،اگه میشه منم جا کن ... 


اربعین


کربلایت بار دیگر منزل زینب شده
در عزای اربعینت جان او بر لب شده

او که شمع محفل شمس و قمر، وان غنچه بود
بعد از این پروانه ی هجده گل و کوکب شده

زینبی کز نور او دنیای دل جان می گرفت
بین چگونه عالم قلبش ز هجرت شب شده

جان مادر از رقیه نزد او حرفی نزن
زین سبب از شام تا کرب و بلا در تب شده

سرفراز آمد به دیدار حسین بن علی
با زبان حیدری زینت برای اب شده

من نمی گویم بر او بعد علمدارت چه شد
هیبت زهرا نشان، گویای این مطلب شده

روی چشمان عمود خیمه ها پا می نهاد
از جفای تیر دشمن حال بی مرکب شده

جملگی اهل سما گریان به حال زینب و
نغمه ی «طایر» دمادم ناله و یارب شده

اربعین حسینی بر عاشقان اهل بیت تسلیت باد

فرشته ها هم امشب ، سبوی غم می نوشند

دوباره اهل جنت پیرهن سیاه می پوشند


علامت سکوت

هر وقت عکس دخترکوچولویی رو می بینم که به علامت سکوت انگشت اشارشو گذاشته رو لبش یاد خاطره ای ازدوران مدرسه می افتم 

اون موقع که من دوم یا سوم راهنمایی بودم تو مدرسه به ما گفتن که چند روز دیگه می خوان ما رو ببرن بیمارستان ارتش برای ملاقات رزمندگانی که تو جبهه زخمی شدند

توی اون چند روزی که قرار بود بریم به ما سرودی رو گفتن که تمرین کنیم ما هم اطاعت امر کردیم و کل سرود رو با بقیه بچه خیلی قشنگ و زیبا حفظ کردیم

القصه روز موعود فرا رسید و منو دوستام و بقیه بچه ها سوار اتوبوس شدیم و با خانم مدیر تشریف بردیم بیمارستان

ساعت 2/5 بعد از ظهر رسیدیم که از همون ساعت وقت ملاقات شروع میشد

خانم مدیر به ما گفت: تو راهرو بیمارستان منظم به صف بشید

ما هم همگی گفتیم : چشم (خدایش بچه های حرف گوش کنی بودیم )

وقتی ما منظم و با ادب تو راهرو بیمارستان ایستادیم خانم مدیر فرمودند حالا سرودی رو که حاضر کردید بخونید

اونم کجا تو راهرو بیمارستان

خلاصه سرتون رو درد نمیارم ما هم چون بچه های خوبی بودیم با صدای هر چه بلندتر خوندیم

ای شکست استخوان.......... از جفای اهرمن

چشمتون روز بد نبینه یک دفعه هرچی پرستار و دکتر بود به طرف ما دویدن همگی انگشت اشارشون رو روی لبهاشون گذاشته بودن

و بعد هم یه کوچولو ما رو دعوا کردن که اون موقع نفهمیدیم چرا؟؟؟

 آخه ما که بچه های خوبی بودیم و به حرف خانم مدیر گوش کرده بودیم!!!


دفتر زندگی

دوست خوبم...

در دفتر زندگیت برای سفید ماندن صفحه ی غصه هایت همیشه دعا می کنم