ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

نوشته ای برای خدا

برای خدا روی یک تکه کاغذ نوشتم: خدایا خیلی‌ خسته ام....
جواب داد: 
می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.
اما نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم.
هنوز خدایت همان خداست!
هنوز روحت از جنس من است!
شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به خویش..........


زمین چشم انتظار عروس سپید پوش زمستان

شب هنگام آهسته و آرام بدون هیچ صدایی آمد

شاید نمی خواست خواب شبانگاهی زمین را برهم زند

و چه دلسوزانه لحاف سیپدش را  بر روی زمین کشید

مثل مادری که از ترس سرما خوردن طفلش نیمه شب لحاف را برسر کودک دلبندش می کشد

صبح که آفتاب چشمان زمین را با نور خود آشنا کرد 

زمین خود را در زیر لحاف سپید زمستان دید

عروس سپید پوش زمستان اینجا هم زمین احساس سرما می کند

و به انتظار آمدنت چشم به آسمان دوخته

می دانی بدون تو زمستان صفایی ندارد

پس زمین را بیشتر از این چشم انتظار آمدنت مگذار


کوچه خاطرات من

چند روز پیش رفتم به کوچه ای که از بدو تولد تا اول دبیرستان خونمون اونجا بود

یه کوچه بن بست تو یکی ازمحله های قدیمی شهرمون

چقدر کوچمون عوض شده ، اون موقعه ها همی خونه های کوچمون دو طبقه بود که طبقه پایین زیرزمین بود

 از زیرزمین برا نگهداری مواد خوراکی که باید مدت طولانی نگهداری بشه استفاده میکردند ( البته همه یخچال داشتن ) ولی خوب پیاز و سیب زمینی و یا ترشیهای که پاییز خانمها برای فصل زمستون درست میکردن رو که نمیشد تو یخچال بذارن 

چقدر کوچمون اون وقتا باصفا بود ولی حالا....

حالا به جای خونه قدیمی ما یه آپارتمان سبز شده بود البته بقیه خونه ها هم حال و روزشون شبیه خونه ما بود

فقط 3 یا 4 تا خونه بود که هنوز همونطور قدیمی مونده بودند که حتما تا چند سال دیگه به جای اونها هم آپارتمان سبز میشه

چقدر توی اون کوچه خاطره دارم ، خاطرات خوش دوران کودکی که با هیچ چیزی تو دنیا عوضش نمیکنم

حالا کوچه خاطرات من داره تغییر میکنه  و چند سال دیگه اصلا شیبه کوچه بچگیهای من نخواهد بود

ولی تو قلب من کوچه خاطراتم هیچ وقت تغییر نمی کنه و مثل قدیم پابرجاست

همونطور باصفا با آدمای دوست داشتنی و مهربون

 

زیر بارون

کجایی ای معبود من

ببین داره بارون میاد

خودت گفتی زیر بارون دعا مستجابه

زیر بارون ازت خواستم که بیاد

اما هر جمعه که به غروب میرسه دلم میگیره

میدونم روزی یوسف زهرا میاد

حتما مشکل از ماست

چون اگه واقعا از ته دل خواهان بودیم میومد

حتی نیازی به رفتن زیر بارون هم نبود


خداوندا کمکم کن

خداوندا کمکم کن در سخت ترین شرایط از امید به تو ناامید نشوم