با یاد تو امشب دلم غرق رویا می شود
از تو می خواند و مهتاب همراهم می شود
چشمهایم در آسمان جستجویت می کند
غافل اینکه در دلم یادت مهمان می شود
شب است اما انگار روزی پرنور می شود
یاد عشقم شب را چون روز روشن می کند
یاد تو ای نازنین بین که با ما چون می کند
چون بیایی در برم آنوقت غوغا می کند
(فاطمه)

سلام به مغز بادومی خوشمل خودم
عزیزکم خوبی ؟ الهی قربونت بره مامانی

عزیزکم امشب یکی از همسایه هامون تو خونشون به مناسبت ماه محرم مراسم داشتن از چند روز قبل داشتن تدارک مراسم امشب رو میدیدن
چند روز قبل همی خانمهای همسایه رفتیم خونشون و چون بعد مراسم قرار بود شام سبزی قورمه باشه ، 43 کیلو سبزی قورمه رو پاک کردیم و خانمها زحمت کشیدن اونا رو شستن و بعد خرد کردن سرخ کردن (خدا خیرشون بده)
چند کیلو پیاز هم توسط خانمهای گرامی خرد شد و بلافاصله سرخ شد ( یادت باشه گلکم پیاز خرد شده باید زود سرخ بشه وگرنه میکروب هوا رو به خودش جذب میکند و به جای مفید بودن برای بدن کلی هم ضرر داره ) نکته بهداشتی
خلاصه دیروز هم سبزی خوردن پاک کردیم و امروز رفتیم برای بسته بندی سبزی و نون
نمیدونی چه حالی میده دستجمعی برای مراسم آقا سیدالشهدا کار کنی انشالله هر وقت زمینی شدی قسمتت بشه که پیروان آقا باشی و در این مراسمات خالصانه شرکت داشته باشی عزیزکم
خلاصه امشب بعد نماز مغرب و عشا رفتیم خدا رو شکر که امسال هم قسمتمون شد سهم کوچکی در این مراسم داشته باشیم
گلکم خیلی دلم میخواد من هم تو خونه خودمون همچیین مراسمی رو داشته باشم میشه برا مامانی دعا کنی که خدا به ما هم عنایتی کنه و ما رو لایق همچیین مراسمی بدونه ؟ ممنون قربونت برم
راستی گلم وقتی داشتن از خرابه شام و حضرت رقیه روضه میخوندند به یاد تک تک دوستانم افتادم هر چند با بیشترشون توسط این وب آشنا شدم و از نزدیک ندیدمشون ولی خدا گواهه که از همشون نام بردم و از خدا براشون بهترینها رو خواستم
انشالله بهترینها هم نصیبشون بشه
گلکم مامانی برای این مراسم یه ظرف حلوا درست کرده بود که عکسشو در ادامه مطلب میزارم
دعا کن مورد قبول واقع بشه انشالله
حلوا شاهکار مامانیه مغز بادومی
شب بود و بیابان
خیمه های سوخته و طفلان یتیم و آواره
گوشهای خون آلود بدون گوشواره
صورتهای سیلی خورده
کشته های بی سر بر روی خاک
در میان کشته ها دختی سه ساله
جستجوی بابا میکند
دامنش آتش گرفته گوشش اما خون آلود
چهره اش نیلی چون بی بی فاطمه
او اینکه یتیم حسین است
ولی دیشب دردانه بابا بود
در میان خارها با پای برهنه میدود
از ترس دشمن او بدنبال عموی خویش می رود
اما کجا رفت عموی دلاورش
شب سختی است برای این دردانه اما
هنوز عمه مانده بهر او
تا امشب از او پرستاری کند
در غم بابا او را یاری کند
هر چند عمه حالش از او بهتر نیست
ولیکن بهر امانتهای برادر او را پرستاری می کند
در گوشه ای از خیمه سوخته زنی
ناله و شیون می کند
در نبود طفل شش ماهه ی خود بی تابی می کند
گاهی گهواره او را تماشا می کند
در خیال خود برایش لایی لایی می کند
به یاد طفل شیرخوار خود
چشمهایش را بارانی می کند
با خود میگوید کاش طفلم زنده بود
در کنارم اکنون آرام خوابیده بود
اما به یاد آورد آن لحظه منحوس را
شمر را ، تیر زهر آلود را
گلوی نازک طفل را
دنیا برایش تیره و تار شد
با خود گفت کاش من هم مرده بودم
با طفلکم من نیز رفته بودم
هر چند حال عمه خوب نیست اما
او را نیز دلداری میدهد
در این میان اما کسی نیست که عمه را یاری کند
بهر این بارگران او را همراهی کن
شب شام غریبان حسین او را پرستاری کند
(فاطمه )

دومین نامه مامانی در شب تاسوعای حسینی به مغز بادومی عزیزش که هنوز توی بهشته
سلام گلکم ، امشب شب تاسوعاست و مامانی بدجوری دلش گرفته نمیدونم اونجا که هستی براتون از تاسوعا و عاشورا حرفی زدن یانه شاید هم گفته باشن ولی امشب مامانی میخواد برات از تاسوعا بگه
از رقیه بگه از علی اصغر طفل شش ماهه امام حسین (ع ) بگه از عموی مهربون رقیه بگه
عزیزم میخوام امشب برات از شب تاسوعا بگم
از آخرین شبی که رقیه میتونه عموی خوبشو ببینه
عموی مهربونی که به رقیه قول داده فردا برای اون و داداش کوچولوش علی اصغر آب بیاره
امشب رقیه تشنه است داداش شش ماهه اون هم تشنه است
رقیه میره کنار گهواره داداشش و بهش میگه گریه نکن جونم فردا عمو برامون آب میاره
رقیه میدونه که عموجونش هیچوقت بدقولی نمیکنه
اما................
اما رقیه نمیدونه که فردا چه اتفاقی می افته
نمیدونه که فردا دشمن کنار شط فرات..........
نمیدونه که فردا کنار شط فرات عموجون شرمنده رقیه میشه
نمیدونه که فردا عمو که میره آب بیاره دیگه هرگز برنمیگرده
نمیدونه که فردا خورشید عموجون غروب میکنه
نمیدونه که فردا رقیه میگه عمو برگردد دیگه رقیه آب نمیخواد
عمو برگرد جان رقیه برگرد دیگه رقیه آب نمیخواد
عمو ، جان رقیه برگرد

التماس دعا مغز بادومی من
