ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

زندگی یک بازتاب است

زندگی یک بازتاب است
آنچه می فرستی ، باز می گردد
آنچه می کاری ، درو می کنی
آنچه می دهی ، می گیری
آنچه در دیگران می بینی ، در خود تو جای دارد
به یاد داشته باش که زندگی یک بازتاب است
همیشه به تو باز می گردد


کاین سبزه که امروز تماشاگه توست..

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

خیام نیشابوری


شروع سال جدید با یاد خدا

بالاخره انتظار به سر رسید و سال 92 از راه رسید.

امسال هم مثل همیشه بهمراه خانواده موقع سال تحویل رفتیم امامزاده حسین سر مزار پدر بزرگوارم تا هنگام سال تحویل دعای پدر بدرقه راهمون باشه .

من هر سال یعنی از وقتی که پدرم این کره خاکی رو ترک کردن و به جوار حق شتافتند سبزه ای سبزه میکنم و برای تحویل سال میریم کنار مزار پدر 

امسال هم همین کار رو کردم قبل از اینکه بریم یکی از همسایه های عزیزمون به آقای همسر هفت سینی رو که درست کردن بودن به عنوان شاد باش عید دادن و من هم با دیدن این هفت سین خوشگل گفتم بهتره موقع سال تحویل کنار این هفت سین باشیم .

به همراه خانواده رفتیم امامزاده حسین کنار مزار پدر و هفت سین اهدایی همسایه عزیز بر روی مزار پدر گذاشتیم

 مراسم جالبی هم در حیاط امامزاده برگزار میشد سال نو را با دعا برای فرج یوسف زهرا در سال 92 آغاز کردیم. (اللهم عجل لولیک الفرج )

انشالله به حق زهرای مرضیه همی مردم عاقبتشون ختم بخیر بشه.

این هم عکس سفره هفت سین سر مزار پدر که توسط دخملی گرفته شده


ساعتهای پایانی سال 91

انگار همین دیروز بود که منتظر بودیم سال91 تحویل بشه .

آنقدر روزها بسرعت سپری شد که بنظر میاد با یک چشم بهم زدن سال 91 به پایان رسید و سال جدید تا چند ساعت دیگه انشالله میاد و مینشینه جای سال کهنه

واقعا ارزش داره زمانی که به این سرعت درحال سپری شدنه و ما هر لحظه به زمانی که باید به قول معروف کاسه و کوزه مونه جمع کنیم و بریم نزدیک میشیم ،بازهم با همدیگه قهر باشیم و دل دوستان خودمون را بشکنیم

بیاید به بهونه آمدن سال جدید کینه ها رو خاک کنیم و به جای اون نهال مهربانی و گذشت رو توی دلهامون بکاریم

بعد از این مقدمه دوست داشتنی میرسیم به خودمون

خدیا بابت سال 91 ازت ممنونم در این سال به آرزوی که سالیان سال داشتم رسیدم و اون هم بودن تو شب جمعه بین الحرمین درکربلابود . یادش بخیر روز تولد خانم حضرت زینب در سال 91 من و داداش دوقلوم محمد در نجف اشرف بودیم و بعد چند روز رفتیم کربلا

در این سال خدا رو شکر که بالاخره تونستیم به همراه دخملا و شوهرجانمان بریم مکه مکرمه و مدینه منوره .یادش بخیر شب نیمه شعبان که تولد دخملی بود ما کنار بقیع بودیم

انشالله که قسمت همی آرزومندان بشه که برن کربلا و زیارت خانه خدا

من همیشه دوست داشتم اتفاقات خوب زندگیمو بیان کنم اتفاقات ناگوار که گفتن نداره

خدایا ممنون بابت سال کهنه و انشالله سال جدید سال ظهور یوسف زهرا باشه 

انشالله همی مردم کره زمین به آنچه که خیرشونه برسن مخصوصا دوستان خوبم

امشب من و دخملا سفره هفت سینمون رو انداختیم و انشالله همی دوستان هم سفره هفت سینشون رو آماده کرده باشند  و موقع سال تحویل به همراه خانواده با لبی خندان و دلی شاد و فکری آرام به استقبال سال جدید برن.انشالله

عکس سفره هفت سین رو که دخملی انداخته در ادامه مطلب 



ادامه مطلب ...

شب چهارشنبه سوری

وقتی که بچه بودم شبهای چهارشنبه سوری از صبح به فکر این بودیم که چطور بوته ی خار تهیه کنیم تا برای غروب آمده باشه 

یادمه اون موقع مغازه ای کنار مدرسمون بود که بوته خار میاورد و میفروخت

اونایی که ماشین داشتن میرفتن به اطراف شهر و مثل خارکنها خار جمع میکردن و میاوردن

خلاصه به هر طریق که میشد بوتهای خار آماده میشد و توی کوچه با فاصله کنارهم چیده میشد البته کنار بوتهای خار چند تا چوب هم میذاشتن چون خار زود آتیش میگرفت و زود هم تموم میشد ولی چوب کم کم میسوخت

یادم یه شب چهارشنبه سوری همی همسایه ها اومده بودن تو کوچه و وقتی هوا تاریک شد بوته های خار رو که آماده کردن روشن کردن و همه در حالی که کلی خوشحال بودن از روی آتیشها میپریدن و میگفتن زردی من از تو سرخی تو از من

بعد از تموم شدن آتیش بازی نوبت قاشق زنی شد

مامانم به من گفت فاطمه هرکسی اومد پشت در برای قاشق زنی تو ظرفش حتما شیرینی بزار

من هم گفتم باشه

یکدفعه دیدم در خونمون رو زدن رفتم در رو باز کردم دیدم 2 نفر چادر سر کردن و دارن با قاشق میزنند به کاسه هاشون

اون موقع هرکسی که میرفت قاشق زنی حتما چادر سر میکرد تا شناخته نشه

خلاصه ما چشممون به این دونفر قاشق زن افتاد با اینکه چادر سرشون بود فهمیدم که پسرای همسایمون هستند

پیش خودم گفتم خوب شد شما پسرا بچه های کوچه رو کتک میزنیدحالا میدونم چیکار کنم رفتم براشون عوض شیرینی ، کشمش آوردم وقتی که خواستم کشمش تو ظرفشون بریزم دوتا محکم کوبیدم تو سرشون (دلم خنک شد ) اون بیچاره ها نتونستن لام تا کام حرف بزنند 

حقشون بود تا اونا باشن بچه های کوچکتر از خودشون رو اذیت نکنند. اینطوری بود که من انتقام بچه های کوچه رو از اون پسرای شیطون گرفتم

یادش بخیر اون روزا ازاین سرو صداهای عجیب و غریب خبری نبود همی مراسمات ساده برگزار میشد اما متاسفانه امروزه شب چهارشنبه سوری شده شب نازل شدن بلا از طرف خود آدمها  برای خودشون...