گر فکر رهایی ز غم و راه نجاتی
در این شب پر فیض تو خواهی ثمراتی
باید که به کوری دو چشمان حسودان

به نظر شما اگه از این پله های خوشگل بریم بالا به کجا میرسیم و یا چه کسی بالای پله ها منتظر ماست؟؟؟؟

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت!
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کُنج تنهـــــــایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جانِ شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت!
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یــــــــاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
«سایه» آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریـــــــــــــــاد برآورد و به صحــــــــرا زد و رفت!
هوشنگ ابتهاج
