ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

عید مبعث مبارک باد

گر فکر رهایی ز غم و راه نجاتی

در این شب پر فیض تو خواهی ثمراتی

باید که به کوری دو چشمان حسودان


بر احمد و آلش بفرستی صلواتی

امدادی برسان جناب تعمیرکار کوچولو

کوچولوی تعمیرکار میشه یه خواهشی ازتون داشته باشم
هروقت کار تعمیر ماشینت به اتمام رسید تشریف بیار وبلاگ من چون این کلبه کوچک هم نیاز به تعمیرات اساسی داره
فکر کنم تا بخوام به محیط اینجا عادت کنم و آشنا بشم یه مدت طول بکشه
چون دیدم شما دست به آچار هستید گفتم بیای یه دست برسونی ما رو با این محیط جدید آشنا کنی
اگه جای هم نیاز به تعمیر داشت دست شما رو میبوسه
قبلا از همکاریتون ممنون کوچولوی تعمیر کار
نویسنده وبلاگ ندای سحر (فاطمه خانم)

اون بالای پله !!!

به نظر شما اگه از این پله های خوشگل بریم بالا به کجا میرسیم و یا چه کسی بالای پله ها منتظر ماست؟؟؟؟

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت!
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کُنج تنهـــــــایی ما را به خیالی خوش کرد 
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 
آتش شوق درین جانِ شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد؟ 
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت! 

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 

بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یــــــــاد کند 
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 

«سایه» آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
عقل فریـــــــــــــــاد برآورد و به صحــــــــرا زد و رفت!

هوشنگ ابتهاج