روز تولد تو میلاد عشق پاکه
برای شکر این روز پیشانیم به خاکه
من سرسپرده هستم تا مرز جون سپردن
بایک اشاره تو حاضر برای مردن
تولدتت را با تمام وجودم به تو ای آرام جانم تبریک میگویم
آرزویم سلامتی و سرافرازی توست
تولدت مبارک ای همراه سالهای بودنم در کره خاکی
و آرامش بخش روزهای ناآرامم

اون روزا که دخملی مو فرفری من فقط یک سال و نیمه بود یه روز دست شو گرفتم بردمش کتاب فروشی سر کوچمون و یه کتاب براش خریدم که چند صفحه بیشتر نداشت
از این کتابا که یه عکس رنگی بالای صفحه داره و پایین صفحه همون عکس رنگ نشده و بچه ها باید رنگش بکنند (خوب بگو کتاب رنگ آمیزی دیگه ) 
خلاصه دخملی ما با خوشحالی تموم اون کتابو زد زیر بغل و دو تایی رهسپار خونه شدیم
عکسهای کتاب مربوط میشد به پسر کوچولویی که صبح از خواب بیدار میشه دست و صورتشو می شوره بعد خوردن صبحانه میرفت مدرسه
این کتاب هیچ نوشته ای نداشت
القصه من یعنی مامان دخملی هر وقت که میخواستم این کتاب رو بخونم کتاب رو باز میکردم و دخملی رو می نشوندم کنار خودم برای دخمل کوچولوی خودم تعریف میکردم
یکی بود یکی نبود
یه پسر کوچولویی بود به اسم حمید کوچولو
حمید کوچولو صبح زود ازخواب بیدار میشد و .......
خلاصه من هر روز این کتاب رو برای دخملی میخوندم ( البته نوشته که نداشت منظورم عکساش بود )
و دخملی من هم با تعجبی خاص هر روز به قصه های مامانش گوش میکرد (اون روزا نمی دونستم چرا دخملی من هر وقت که من براش عکسهای کتاب رو میخونم با تعجب به من نگاه می کنه )
چند سال گذشت و دخملی من رفت کلاس اول
یه روز به من گفت : مامانی فهمیدم
گفتم : چی رو ؟
گفت : تازه فهمیدم چرا شما هر وقت اولین کتاب قصه منو برام میخوندی هر روز یه قصه جدید برام میگفتی
گفتم : از کجا فهمیدی
گفت : آخه الآن که باسواد شدم رفتم سراغ کتابم دیدم کتاب من اصلا نوشته ای توش نبوده
(امان از دست باسواد شدن بچه ها )
گفتم :ببین چه مامان هنرمندی داری کتاب نانوشته شده رو هم میتونه بخونه وای به حال کتاب نوشته شد رو
اینجوری بود که دخملی تونست به راز مامانش پی ببره
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
نمازکه میخوانم فرشته های بالای سرم عزا میگیرندکه چه کنند؛
ایاک نعبد را جزء عباداتم بنویسند یاجزء دروغهایم!