ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

بهلول و استاد

روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید : من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.

یک اینکه می گوید : خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.
دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد
سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او
افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

خلیفه گفت : ماجرا چیست؟ استاد گفت : داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد می کند.
بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟
گفت : نه
بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.
ثالثا مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.

استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت!!!

نظرات 5 + ارسال نظر
علی پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:08 ب.ظ http://www.rendanemoghan.blogsky.com/

سلام و درود
بسی زیبا

سلام و بسیار درود
ممنون

ساحل دور پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:37 ب.ظ http://www.saheledoor.blogfa.com



آرزو خوب است تا آنجا که اراده ات به بلندای آرزویت باشد

و اختیارت به میزان آن
وگرنه تو را به حسرت و اندوه کشاند

امیر جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:27 ق.ظ

بله دیگه
فامیل های ما چنین می کردند!

خوشبحالتون

مهدی جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:30 ب.ظ http://catharsis.blogsky.com

عموما اینطوری جواب میده .

بله شما درست مبفرمایید

Mr PACT شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:13 ب.ظ

خیلی خیلی زیبا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد