ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

شب عاشورا بود

خم شد.


چیزی را از زمین برداشت.


باز خم شد.


دوباره چیزی را از زمین برداشت.


دوباره و چندباره.


نزدیک رفتم برای پرسش.


نگاه کرد به آتش های سپاه دشمن.


فرمود : کودکانم در این بیابان در پی پناهی می دوند.


دستهایش پر بود از خارهای بیابان


شب عاشورا بود...


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد