خم شد.
چیزی را از زمین برداشت.
باز خم شد.
دوباره چیزی را از زمین برداشت.
دوباره و چندباره.
نزدیک رفتم برای پرسش.
نگاه کرد به آتش های سپاه دشمن.
فرمود : کودکانم در این بیابان در پی پناهی می دوند.
دستهایش پر بود از خارهای بیابان
شب عاشورا بود...