امروز صبح همایش شیرخوارگان بود، خیلی دوست داشتم تو این همایش شرکت کنم و خدا رو شکر تونستم برم
امروز صبح با دوستم که 2 تا بچه کوچیک داشت رفتیم همایش
یه دختر و یه پسر کوچولو
قرار شد پسرش که اسمش امیر محمده پیش مامانش باشه و دختر کوچولوش فاطمه که تقریبا 2 ساله است پیش من باشه
به فاطمه کوچولو گفتم میشه تو امروز دختر کوچولوی من باشی
سرشو تکون داد یعنی باشه
باورتون نمیشه تو کل همایش فاطمه طوری با من رفتار می کرد که هر کس منو میدید باور نمی کرد من مامانش نیستم
چقدر معصوم بود این دختر کوچولو
کلی مامان با نی نی کوچولوهاشون اومده بود که با خانم رباب همدری کنند
دیدن اون همه بچه کوچیک و مظلوم که رو دست ماماناشون بودن و مادرا براشون لالایی میخوندن انسان رو به یاد علی اصغر کوچولو می انداخت
فقط یه مادر که بچه شیرخوره داره میفهمه درد خانم رباب رو
یه لحظه به خودم گفتم چطور تونستند تو کربلا یه طفل ششماهه بی گناه رو به شهادت برسونند
مگه چقدر آب لازم داشت این طفل شش ماهه......

سلام
ایام عزاداری سالار شهیدان بر شما تسلیت باد ...
اجرتان با صاحب ایام .
سلام
بر شما هم تسلیت باد