X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

صدای پای زمستان خبر از آمدنت دارد خبر از مهر و وفایی که همدم مادرانه ام شد خبر از دومین هدیه الهی که بار دیگر مرا مادر خواندن

گلم امشب داشتم با خودم فکر میکردم چقدر جالب بود برای اولین بار که مادر شدم درست توی اوج گرمای تابستون بود و وقتی برای دومین بار مادر شدم دقیقا با شروع زمستون و اومدن برف همراه شد حیف این روند رو ادامه ندادیم وگرنه یه دخمل پاییزی و یکی هم از اهالی بهار الان کنارمون بودن  

داشتم از مطلب دور می شدم گلم

عزیز دل من الهی مامان فاطمه فدای اون قلب مهربونت بشه اومدم اینجا توی این کلبه یه بار دیگه به تو میوه دلم تولدت رو تبریک بگم

و این بار به شریک راهت امیرجان هم تبریک میگم آخه هر چی باشه تولد اون گل پسر هم هست البته با چند روز اختلاف

چند روز اختلاف که مهم نیست

تولد هر دوتاتون مبارک ناز گلای مامان فاطمه ان شالله عاقبت بخیر بشید

و امسال چه زیبا شد روز تولد دخملی من و ولایتعهدی یوسف الزهرا (س ) 

خدایا به حرمت این روز فرخنده به پایان برسد عصر غیبت آقا (الهی آمین)

اینم کیک تولد مشترک امیرآقا و فائزه جون

ان شالله کیک تولد مشترک صدو بیست سالگیتون 



نوشته شده در دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1394ساعت 02:28 ق.ظ توسط فاطمه| 4 نظر|

سلام و صد سلام به دوستان گل خودم 

امروز مامان فاطمه اومده با کلی عکس و خبر که ان شالله توی این خونه به یادگار بمونه

و میریم که یه سلامی هم داشته باشیم به مغز بادوم و مغز پسته عزیزان دل مامان فاطمه که همچنان خبری ازشون نیست قربونشون برم من البته ندید

خب حالا باید بگم که چرا امروز اومدم اینجا و چی رو میخام توی تاریخ ثبت کنم

جونم براتون بگه دیروز که روز جمعه تشریف داشت زن برادر عزیزم میخاست برای نوه گلش که میشه اولین نتیجه خاندان ما (مینو السادات ) آش دندونی درست کنه مامان فاطمه هم که عاشق اینجور کارا به زن داداش گراممون فرمودیدم وسایلشو بفرست خونه ما خودمون برا جیگر طلا آش دندونی درست میکنیم اساسی و الحق  عجب آش دندونی شد جای همی بروبچ خالی

مهناز جون مامان مینو السادت هم زحمت تزیین روی در آش دندونیا رو کشید که خدایش خیلی جیگر شدن 

و این شما و این هم عکسای تاریخیه مامان فاطمه

 ( این مینو السادات جیگریه که توی بغل من  و کنار دیگه آشه)


این هم باز مینو السادته بهمراه مامان بزرگش هرچی بهش میگفتم مینو جان به دوربین عمه جون ( یعنی  بنده ) نگاه کن حواسش به درختای باغچه و صدای مرغ عشقای خونه ما بود . قربون اون نگاه کردنت بشم من




و اینم مینو  السادات جیگر طلای  من توی خونه ما باآش  دندونیاش( ان شالله خیلی راحت دندونای خوشگلت در بیاد )



نوشته شده در شنبه 30 آبان‌ماه سال 1394ساعت 03:13 ب.ظ توسط فاطمه| 5 نظر|

تابحال تشنه ای رو دیدی که در پی آبه و عطش امانشو بریده وقتی به آب میرسه بهش میگن فرصت کوتاهه اون دست پاچه میشه و نمیدونه چطوری باید از سرچشمه حیات سیراب بشه و شاید همین دستپاچگی باعث بشه سیراب نشه عطش تا فرصت دوباره که به آب می رسه همراهش باشه

این حکایت امروز منه حکایت فاطمه است حکایت  کسی که از بچگی به عشق رسیدن به آب داره زندگی میکنه و امروز بعد سالها به سرچشمه حیات رسید ولی خیلی کم بود و عطش هنوز هم ادامه داره 

خدایا کمکم کن که حرمت این زلالی تا وقتی زمینی هستم همراهم باشه مبادا بلغزه پای من و دور بشم از سرچشمه هستی

خدایا میدونم من لایق این محبت نبودم من کجا و ذکر یا حسین کجا من کجا و غریبی اهل بیت کجا من کجا و یوسف الزهرا کجا 

 به کدامین دعا در پنج شنبه 7 ماه صفر در جمع کوچک دوستانه ما مجلس بی ریای برگزار شد و لحظه ای دل آرام گرفت در جوار اهل بیت 

میدانم لایق این همه محبت نبودم ولی خدایا به رسم ادب به اندازه تمام سلولهای بدنم و به اندازه تمام قطره های آبی که در کل کره زمین وجود دارد از تو ممنونم  خدایا تو خود میدانی چه حسی داشتم تو را به آبرو دارن درگاهت قسم بین من و اهل بیت مگذار جدایی بیفتد 

و باز هم چون امروزی را نصیب من و خاندانم بگردان 

خدایا لذتی را که امروز نصیبم کردی با دنیایی معاوضه نخواهم کرد ممنونم 

نوشته شده در جمعه 29 آبان‌ماه سال 1394ساعت 12:57 ق.ظ توسط فاطمه| 1 نظر|

فکر کنم کلاس دوم راهنمایی بودم ..آره درسته دوم راهنمایی بودم یه روز اومدن توی مدرسه برا سنجش بینایی چشم بچه ها ، نوبت به کلاس ما رسید و ایضا نوبت به من خانومه به من گفت بیا اینجا ببینم اوضاع چشات چطوره دل تو دلم نبود اون روزا بدجوری عشق عینک بودم دلم میخواست مثل این بچه درسخونا منم عینکی باشم آخه بدجوری کلاس داشت این عینک ما هم باکلاس خوب باکلاس بودیم دیگه 

خدایش از ته دل آرزو کردم بگه باید عینک بزنی وقتی رفتم چشامو معاینه کرد یه دفعه چشای خانومه گرد شد گفت وااااا اوضاع چشات بدجوری خرابه یه دادی سر بچه ها زد گفت یکم آروم بگیرید دوباره چشای اینو آزمایش کنیم نمیدونید چه حالی شدم نه که فکر کنید ناراحت شدم نه تازه کلی هم خوشحال شدم گفتم اوخ جون دارم عینکی میشم اونم از اون خفناش بالاخره دوباره خانومه به من گفت اینو بگو کدوم سمته اونو بگو کدوم سمته ما هم گفتیم ولی البته همه رو نمیدونم چرا اشتباه میگفتیم خلاصه خانوم گفت برو حتما دکتر چشم پزشک و ازاین حرفا آقا ما داشتیم بال درمیاوردیم گفتم جانمی جان عینک نمیدونید اون روز با چه ذوقی رفتم خونه پاهام به خونه رسیده و نرسیده گفتم ای اهالی خونه چه نشستید که چشای خوشگل ما نیاز به عینک داره  خلاصه ما با پدر خدا بیامرزمون کفش و کلاه کردیم و بسوی مطب آقای دکتر رضاپور یکی از بهترین چشم پزشکای شهرمون رفتیم آقای دکتر وقتی چشای منو معاینه کرد گفتم دخملم تو تا حالا چطور میدیدی پیش خودم گفتم براحتی ولی خب اون لحظه فقط یه لبخند تحویل جناب دکتر دادیمو خلاص 

بالاخره آقای دکتر یه قطره ای به ما داد و گفت اینو بریزید توی چشاتون ما هم اومدیم خونه اون قطره رو ریختیم و گرفتیم خوابیدیم ساعت طرفای 5 بود از خواب ناز بیدار شدیم دیدم ای وای چرا همه جا تار شده راستی یه چیزی هم یادم رفت بگم خدا بیامرزم پدرم هم تا قطره رو دید گفت این چقدر شبیه قطره چشم خودمم اون هم از اون قطره توی چشاشون ریختن خلاصه ما از خواب بیدار شدیم و دیدیم واااااااااای کجا نشستی که دنیا با خوابیدن ما تغییر کرد ما هم کولی همچیین جیغ و دادی به راه انداختیم که ای هوااااااااااااار رررررررر بیاید که دخملتون کور شد مامانم با عجله اومد گفت چی شده گفتم همه جا رو تار میبینم اولش باورش نشد ولی بعد من کتاب علوممو برداشتم که بخونم دیدم صفحه کتاب رو هم تار میبینم آقا ما گریه کن مامانم ناراحت خلاصه اهالی خونه به خاطر چشای خوشگل ما همه ناراحت بودن که پدرجون ما ازراه رسید مامانم سریع گفت اون دکتره دیگه چجور دکتری بوده دخملم ما که دیگه نمی بینه پدرم گفت منم داشتم رانندگی می کردم دیدم یه دفعه همه جا تار شده بخاطر همین اومدم خونه خلاصه همه نگران بودیم تا فردا البته من یکم خوشحال هم بودم چون یه بهانه برا درس نخوندن خودم داشتم ههههههههه

فردا رفتیم با پدرم مطب دکتر تا رسیدیم پدر جونم گفتن دکتر این چه قطره ای بود دادید نه من میتونم جای رو ببینم نه دخترم دکتر گفت حاج آقا من این قطره رو برا شما نداده بودم برا دخترخانومتون دادم که نمره چشمشو بدونم چیه برید خدا رو شکر کنید که شما سنتون از 50 بالاتر نیست وگرنه براتون مشکل پیش میومد ( خدایش عجب بلایی از سرمون گذشت ) این حرفی بود که اون لحظه به وسعت تاریخ توی ذهنم نقش بست

خلاصه ما رفتیم عنیک سفارش دادیم یه عینک کائوچی دور مشکی  خدا میدونه با اون عینک من چقدر به همه پز میدادم به همه میگفتم هیچ میدونید هر چیزی که خوشگله میزارن توی ویترین الان چشای خوشگل منو هم گذاشتن توی ویترین 

من توی دوره راهنمایی و دبیرستان یه دخمل خانوم بودم با عینک  واز اون زمان به بعد دیگه سراغی از عینک نگرفتیم تا چند روز پیش که با سلامتی رفتیم به چشم پزشکی و اونجا فهمیدم که بازم این فاطمه خانوم دسته گل قراره عینکی بشه ولی دیگه نه برا همیشه فقط برا مطالعه و کارای ضروری ( کار ضروری هم چیه خوب همین تلگرام و سیستم و .............)

وقتی رفتیم عینک سفارش بدیم دختر خانومه که توی مغازه بود و سفارش رو میگرفت گفت شما فکر نکنم زیاد نیازتون بشه عینک استفاده کنید گفتم واا میخوام با دوستام توی تلگرام حرف بزنم نیاز دارم با تعجب و دهنی باز به وسعت غار علی صدر میگه خانوم مگه شما اهل این شبکه های اجتماعی هستید گفتم دخمل جون ما اهل خیلی چیزا هستیم خخخخخخخخخخخخخخ

اومدیم عینک انتخاب کنیم خانوم گفت این مشکیه خوبه گفتم من مشکی دوست ندارم من رنگی میخام طفلی دختره یجور به من نگاه کرد فکر کنم توی ذهنش گفته این بچه است با ظاهر بزرگ یا بزرگه با چهره بچگانه خلاصه اون هر چی فکر کرده ما یه عینک انتخاب کردیم که عکسشو میفرستیم تا بعدها این خوشملای من مغز بادوم و مغز پسته با عینک مامان فاطمه شون بیشتر آشنا بشن

خلاصه عینک رو که گرفتیم و رسیدیم خونه سریع یه عکس خوشمل از عینکمون گرفتم و برا همی فامیل مخابره کردم تا همگان از این خبر روز اطلاع پیدا کنن و سریع دخملکم گفت مامان شما میخواستی عینکتو نشون بدی یا اینکه تبلیغات کنی ما هم فرمودیم همینه که هست

 خودمونیم میرفتم توی کار تبلیغات به یه جای می رسیدم خخخخخخخخخخ

و این شما و این هم عینک خوشمل ما

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان‌ماه سال 1394ساعت 11:58 ق.ظ توسط فاطمه| 2 نظر|

داره بارون میاد و من فکر میکنم که چطوری  و از کجا شروع کنم هنوز نمیدونم به دخملم گفتم میخام این پست واقعا به یادگار بمونه برا مغز بادوم و مغز پسته شاید اونا چیزی ازش سر درآوردن من که هنوز هنگم 

شاید گذشت سالها معلوم بشه که مامان فاطمه امروز چی نوشته و چرا نوشته

شاید قطعه گم شده پازل روزی پیدا بشه تا حالا که هر قطعه پازلی توی زندگیم گم شده بوده به مرور اون تکه گمشد ش پیدا شده و بعد از پیدا شدن تازه من میفهمم حکمت کار اون روز رو

و حالا این ماجرا شاید برا شنوده عجیب باشه و شاید هم باید با چشم دل ببینی تا متوجه نوشته های مامان فاطمه بشی خودمم نمیدونم فقط میدونم که از یه خواب شروع شد باور کنید اصلا اهل خواب دیدن و اینجور چیزا نیستم فوق فوقش خواب ببینم اینه که با یکی توی خواب دارم دعوا میکنم یا حرف زور میزنم به یه بنده خدایی  مامان فاطمه است دیگه همه جا میخاد رئیس باشه حتی توی خواب

بگذریم بریم سر موضوع خودمون داشتم میگفتم بعد دیدن اون خواب و بیدار شدن من از یک خواب شبانه تلفن خونه به صدا دراومد به خودم گفتم کی میتونه باشه حرفی که توی ذهنم وقتی شکل میگیره که زنگ در یا تلفن بی موقع به صدا دربیاد و این دفعه هم همینطور شد با شنیدن صدای زنگ تلفن یکی از دوستان بود که از من  میخاست برم برا تشیع پیکر رزمنده ای که بعد از 32 سال به شهر ودیار خودش برگشته بود نمیدونم چی شد که قبول کردم و با یه حرکت ضربتی برخلاف همیشه که کلی طول می کشید تا حاضر بشم حاضر شدم و پریدم بیرون و رفتیم خیابون شهدا همون سپه خودمون بارون می اومد درست مثل اون چیزی که دیده بودم و سنگفرش خیابون منو مطمئن کرد که همونه همون خواب و من وبارون یه لحظه فراموش کردیم کجا هستیم و چشمها خودش بارونی ساخت به پهنای آسمون و من هنوز نمیدونم چه ارتباطی بود بین من و اون عزیز  برگشته از سفر


نوشته شده در سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1394ساعت 03:40 ب.ظ توسط فاطمه| 2 نظر|

<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 142 >>
Design By : Mihantheme