X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که میخواند مرا ، با آنکه میداند گنه کارم


اگر رخ بر بتابانم

دوباره ، می نشیند بر سر راهم


دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی، قهر نازیباست

چه زیبا عاشقی را دوست میدارم


دلم گرم است میدانم، که میداند

بدون لطف او ، تنهای تنهایم


اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی، اما

دلم گرم است ، می دانم ،

خدای من، خدایی خوب می داند


و میداند که سائل را نباید دست خالی راند ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1394ساعت 10:43 ب.ظ توسط فاطمه| 1 نظر|

دارم فکر می کنم با این هجمه زیاد مطالب که توی ذهنم هست نوشتنم میاد یا نه این همه اتفاق که افتاده و من هیچکدوم رو ثبت نکردم و حالا باید یه اتاق تکونی توی ذهنم داشته باشم ببینم نوشتنم میاد یا نه

مثل همیشه به سرانگشتان دستم میگم بفرماید این شما این صفحه کیبورد و این هم آرشیو اطلاعات بنده منم نظارگر ببینم چه می کنید           ( همچیین گفتم نظارگرم یاد این سرکارگرا افتادم که به کارگراشون موقع کار نگاه با جذبه دارنخدایش انگار ریاست توی خون  مامان فاطمه است)

خب دستها بنگارید ببینم چه می شود

دستها مینگارن که چند شب پیش شب تولد امام حسن عسگری(ع) تولد برادرزاده عزیزم گل پسر عمه جون آقا سپهر بود که بالاخره 4 سالشون با سلامتی تموم شد و وارد 4 سال و خورده ای شدن خب منظورم شروع سال 5 زندگیه دیگه

عمه جون که خود بنده باشم یه چندتا عکس از این گل پسر گرفتم اونم به سختی چون آقا از عکس گرفتن خوشش نمییومد عشق فوت کردن شمعای تولدش بود هی به خواهرجونش امر می فرمود سحر این شمعا رو روشن کن میخوام فوت کنم خواهره دیگه اطاعت امر می کرد

اون شب وقتی من عمه جون عزیز رفتم دیدن سپهر خوشگلم برا تبریک تولدش همین که پاهای مبارکم خواست با کف اتاق تماسی حاصل کنه شازده گل پسر فرمود کادو بده گفتم عزیزدلم عمه جون از گشنگی رو به موته یه خوراکی بدید تا بعد کادو بگیرید بچم همچیین از این حرف خندش گرفته بود که انگار زیباترین جک عالم رو براش تعریف کرده بود و ایضا بقیه هم خوششون اومد و خنده ای فرمودن (خب مگه میشه ما چیزی رو بفرمایم کسی خوشحال نشه)

هر چی بهش میگفتم سپهرم گلم بیا عمه جون یه عکس ازت بگیره آقا تشریف می برد پشت مبلی صندلی جایی و هرهر میخندید

فکرکردید عمه جونش همینجور بی کار نشست نخیر منم عین شکارچیا دنبالش می رفتم و بالاخره شکار می کردم لحظات رو

فکر میکنم حدود ده باری این شمعای تولد رو روشن کردن و این شازده فوتشون کرد تا بالاخره رضایت داد ما از اون کیک خوشمزه دلی از عزا دربیاریم آخه بابا گشنم بود نمیتونم دروغ بگم که

خلاصه شب خوب و خوشگلی بود تازه یه عکس هم از جیگره عمه گرفتم مهرنوش ناز نازی من عمه فداش بشه میریم تا داشته باشیم عکسای تاریخی مامان فاطمه رو

اینجا گل پسرم از دست عکاس فرار میکرد که خانوم عکاس شکارش کرد. ای جان خانوم عکاس

اینم جیگر عمه با کادوی عمه جونش

و بقیه کادوها (آدم کادو رو می بینه دلش میخواد برا خودش هم جشن تولد بگیره )

و بهترین قسمت تولد میشه کیک تولد و خوردن آن عزیز زیبا 

اینجا هم هی آقا دارن فوت میکنن و بقیه مسائل


ای جانم مهرنوش جیگری عمه بوسسسسسسسس

و مینو سادات من فدای شما بشه عمه جون بوسسسسسسسسسس

نوشته شده در چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1394ساعت 11:33 ق.ظ توسط فاطمه| 1 نظر|

دیشب همسری وقتی که اومد خونه گفت یکی از دوستاش گفته که فردا چند تا خانواده میخان با هم دستجمعی برن کوه منم دیدم بد فکری نیست گفتم خب ما هم دوتایی با هم میریم چی میشه مگه ولی یه شرط داره صبح زود بلند نمیشی بگی زود باش زودباش بریم اگه قبوله بسم الله وگرنه همینجا کنسل میشه بنده خدا یه نگاه کرد و چیکار کنه خب گفت باشه دیگه و اینگونه بود که برنامه صبح جمعه منو همسری جور شد

صبح همسر جان تشریف بردن نون تازه خریدن و من هم وسایل مختصر صبحونه رو جور فرمودم و راهی شدیم سمت باراجین و اینگونه آغاز شد یه کوه پیمایی دونفره در صبح جمعه وقتی رفتیم کوه یکی از دوستاشون رو همسری دیدن گفتن چرا تنها اومدید دوست همسری گفت برنامه کوه خانوادگی ما کنسل شد اون بنده خدا تنهایی اومده بود ولی خدا خیرشون بنده درسته برنامه اونا کنسل شد ولی باعث شد صبح جمعه ای ما رنگ کوه رو بعد از مدتها ببینیمو اینک عکسا که خود یادگاریست برای بعدها

اینجا منو همسری داریم از اون بالا به منظره زیبای طبیعت یه نگاهی میندازیم ببینیم چه خبره مبادا چیزی کم و کسر شده باشه

و اینجا روی قله مردمی بعد از یه پیاده روی و سربالایی تند دیگه رمقی برام نموده گفتیم یه استراحتکی بکنیم تا جون بگیریم برا پایین اومدن از کوه همسری میگفت تو چه زود خسته میشی من گفتم خب دروغ بگم خسته شدم دیگه ( جوجه رو آخر پاییز میشمرن میدونم که تا شب باید بگه وای رفتم کوه خسته شدم حالا معلوم میشه )

و این هم یه رودخونه و آبشار خوشگل کوچولو

و اینجا آبشاری که توی دل کوه بود

و بهترین قسمت کوه پیمایی خوردن خوراکیه هر چند مختصر بود ولی خب بازم خوبه ان شالله دفعه های بعد جبران می کنیماینجا همسری هی میگفت زودباش دیگه گشنمونه بزار یه لقمه بخورم ما هم می فرمودیم خیر اول عکس بعد خوردن 

و در آخر با همسری رفتیم پیست موتور سواری که من عاشقشم دیدن اون موتورسوارهای که با سرعت میان و یه دفعه پرش میکنن لذت و هیجان خاصی داره 

نوشته شده در جمعه 18 دی‌ماه سال 1394ساعت 02:23 ب.ظ توسط فاطمه| 1 نظر|

سلام و صد سلام به گلهای نازم مغز بادوم و مغز پسته و به قول دوستی آجیلها دلم ندید چه تنگه براتون ،توی این دنیای بزرگترا بودن چندتا فسقلی یعنی امید به آینده راه ،حالا خدا رو شکر مینو سادات جیگری و مهرنوش گلی هستن (الهی عمه جون قربون هردوشون بره )

گلای من امروز مامان فاطمه نمیدونم چرا یاد روزای بچگیش افتاده نمیدونم شاید دلم اون کوچه قدیم بچگی رو میخاد با اون بچه های که اصلا نمیدونستن نت چیه موبایل چیه شارژ تموم شد دیگه چیه شاید وقتی شما بیاید و بزرگ بشید خاطرات مامان فاطمه هم عین این ظرفای که توی موزه هست جز اجناس قدیمی بشه و کلی ارزش دار بشه جیگرای من یادتون باشه این خاطرات رو ارزون نفروشین چون کلی عمر پاش رفته خب کجا بودیم

آهان داشتم میگفتم امروز هوای شهرم ابری شد هوای دل منم ابری زمان بچگی شد یاد اون کوچه یاد اون بچه های که حالا بزرگ شدن مادر شدن پدر شدن بعضیا مادربزرگ و بعضیا هم پدربزرگ شدن و بعضیا هم رفتن تا روحشون در کنار حق آروم بگیره (خدا رحمتشون کنه ) 

ناز گلای من حالا چی شد که یه دفعه مامان فاطمه یاد اون روزا افتاد شاید بخاطر چندتا عکسی بود که چند روز پیش من و فائزه جونم با رفتن به کوچه قدیمیمون از اون کوچه گرفتیم کوچه خاطرات من

چند روز پیش به مناسبتی رفتیم به کوچه زمان کودکیم خونه یکی از همسایه ها که حالا نوه شون شده داماد ارشد من و دیدن کوچه ،خاطرات بچگیمو زنده کرد یادم رفته بود دوربینمو ببرم به همین خاطر از دخمل گلی خودم فائزه جون خواستم چندتا عکس بگیره به عنوان یادگاری ولی ایکاش ...................

ایکاش زودتر می رفتم و از کوچه زمان بچگیم عکس می گرفتم چون دیگه تقریبا 70 درصد از کوچه دیگه شبیه قدیم نبود خونه های جدید و خونه های که خراب شده بودن ولی 

هنوز حس زمان بچگی توش موج میزد و من در جای جای کوچه می دیدم بچه های که یه زمانی بهترین دوستان من بودن و کلی خاطره با اونا توی ذهنم ثبت شد 

 حالا عکسای کوچه خاطرات من و یه کم هم توضیح در موردشون

یادش بخیر اینجا بود که من و داداش محمد با بچه ها توی  مسابقه دوچرخه سواری شرکت کردیم همه بچه ها با دوچرخه هاشون و منو داداش محمد با کالسکه داداش کوچولومون مهدی ،داداش مهدی اون موقع خیلی کوچولو بود و توی کالسکه، من و داداش محمد توی صف ایستادیم تا گفتن شروع همه با دوچرخه از این سرازیری رفتن پایین و ما داداش مهدی رو با کالسکه هول دادیم و دادش کوچولومون رفت و نفر اول شد ولی برگشتن کالسکه و رفتن به خونه روبرو ولو شدن دادش کوچولو و بقیه ماجرا یادش بخیر ما نفر اول شدیم ( مهم برنده شدن بود شوخی بود جدی نگیرید ) اون موقع در روبرو چوبی بود ولی حالا آهنی شده

اینجا دالانیه که من هر وقت از مدرسه برمیگشتم مخصوصا عصرای زمستون تند از کنارش رد میشدم که مبادا یکی از توی تاریکی بیاد بیرون از تاریکی می ترسیدم شدید هنوز هم میترسم

و اینجا آخر کوچه سمت راست خونه ما بود که حالا دیگه اثری ازش نمونده و اون در کرم رنگ همون خونه ایه رو درش یه سوراخ داشت و من از اون سوراخ یه عود روشن رو زدم توی خونشون و بوش پیچید توی خونه همسایه اونا هم فکر کردن یکی ادوکلن زده(خدایش حال کردم) هنوز جای اون سوراخ روی در بود چقدر توی این کوچه من دوچرخه سواری کردم ولی هیچ وقت یاد نگرفتم چطوری دوچرخه سوار بشم که نیفتم خخخخخخ

اینا رو براتون گذاشتم به یادگار که یادتون بمونه مامان فاطمه وقتی بچه بود کجا زندگی می کرد هر چند کاش زودتر عکس گرفته بودم نه الان که دیگه خونمون اونجا نیست حیف واقعا حیف

نوشته شده در سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1394ساعت 03:53 ب.ظ توسط فاطمه| 2 نظر|

سلام و صد سلام مامان فاطمه اومد با کلی عکس از شب یلدای امسال 

حیف امسال هم در شب یلدا خبری از مغز بادوم و مغز پسته نبود ولی بجاش دوتا دخمل خوشگل و فسقلی بودن به نامهای مینو سادات و مهرنوش گلی من قربونشون بره عمه جون 

اولین شب یلدای مینو سادات و مهرنوش جونم توی خونه مادر جون

اینم عکس شب یلدا خونه مادر جون ( خدایش از خونه من خوشگلتر بود تزیین مامان عزیزم خدا حفظش کنه)

و اینم عکس شب یلدای خونه مامان فاطمه



نوشته شده در سه‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1394ساعت 02:55 ب.ظ توسط فاطمه| 1 نظر|

<< 1 2 3 4 5 ... 142 >>
Design By : Mihantheme