X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

یه استکان چای داغ کنار دستمه و در این نیمه های شب دارم فکر میکنم به هفته ای که گذشت به اون روزی که فهمیدم 13 بهمن روز سه شنبه است آخه از 15 سال پیش برام 13 بهمن مهم شده مهمتر از تمام روزهای سال تا قبل از اون نمیدونستم حتی این روز توی تقویم هم هست ولی با یه اتفاق یه روز برات میشه یه روز خاص یه روز خاص و پر از درد دوری .......دوری یه دختر از عزیزترین فردی که می شناسه چه کسی برای یه دختر مهمتراز پدرشه پدری که به واسطه نام فاطمه بر دستهای دخترش بوسه میزد . پدری که با دخترش فقط پدر نبود یه دوست بود یه همراه و فاطمه هر چی داره از پدرشه پدری که سالها توی گوش فاطمه اش خوند تو فاطمه ای فقط فاطمه . و حالا فاطمه 13 بهمن براش مهمه خیلی مهمه . روز جدا شدن از پدر همون پنج شنبه ای که پدر رفت و فاطمه نبود کنارش تا آخرین بوسه رو بر لبهای پدرش بزنه نبود که آخرین نگاه رو با چشمهای که هم رنگ چشمهای پدرشه به چشمهای باز پدرش گره بزنه .

هفته پیش تا وقتی فهمیدم که 13 بهمن سه شنبه است یه دفعه یاد دعای توسل افتادم و چقدر دلم پر می کشید برای دعای توسلی  دورهم توی جمع خودمونی خونده بشه درست همون روزی که پدر چشمهاشو بر روی چشمهای ظاهری ما بست و جاش جاودانی شد توی قلبمون

من هر وقت یه تصمیمی میخام بگیرم اول میزنگم به دخمل بزرگترم الهه جانم چون الحق مشاوره خوبیه برا مامان فاطمه اش وقتی باهاش مشورت کردم و گفتم میخام دعای توسلی باشه روز سالگرد آقاجون استقبال کرد من بعد مشاوره با دخمل بزرگه میزنگم به خواهر کوچیکه  خانوم معلم ما هم مشاوره خوبیه وقتی به خواهر جونم گفتم اونم استقبال کرد و این شد که مامان فاطمه توی گروه فامیل تلگرامی از بانوان محترمه که همون خانومهای برادرشون باشه و دخملاشون دعوت کرد روز سه شنبه 13 بهمن بیان خونش و یه جمع خودمونی داشته باشن و همچنیین دعای توسل

و خدا رو شکر همه استقبال کردن هر چند فائزه جون سرکار تشریف داشت نتونست بیاد ولی اکثرا اومدن و من همین جا ازشون ممنونم

امروز صبح که از خواب بیدار شدم گفتم خوب چیکار کنم روز قبل حلوا درست کردم و نون چایی (شیرینی معروف قزوین ) خریدم همسری هم میوه خرید خرما هم که داشتیم دلم میخاست یه عصرونه ای هم باشه که مامان عزیزم فرمودن خودم آش رشته میارم (الحق که آش رشته مامانم حرف نداره ) منم یکم سمبوسه درست کردم ساعت 3 میخاستم برم سرکار الهه جانم بعد با هم بریم سرمزار پدرم به مهمونا گفته بودم ساعت چهار و نیم بیان نزدیک رفتن بود که زن داداشم ( مادربزرگ مینو سادات ) زنگ زدن و گفتن برا مینو نذر حضرت رقیه کرده بودیم یه دفعه یادم اومدم که برا مینو جونم چون چشاش دکتر گفته بود امکان داره غدد اشکیش بسته باشه نذر حضرت رقیه کرده بودیم و خانوم رو واسطه قرار داده بودیم که چشای خوشگل خانوممون خوب بشه و خدا رو شکر خوب شده بود چشای جیگر عمه حالا زن داداشم میخاستن لقمه نون و پنیر وسبزی بیارن منم گفتم اتقاقا خوبه بیاره همه دور هم هستیم دعا میخونیم ان شالله نذرتون قبول با همسری رفتیم سراغ الهه جون بعد سر مزار و خونه مادرجون برا گرفتن آش رشته خلاصه ساعت چهار خونه بودیم من زله درست کرده بودم روش نوشتم یا رقیه به نیت نذر مینو سادات

وقتی همه اومدن سوره ملک رو خوندیم و بعد دعای توسل که پیشنهاد دادم همه توی خوندنش شریک باشید یعنی هر توسلی رو یکی از مهمونا بخونن و چه زیبا بود وقتی برادرزاده هام میخوندن و یا الهه جونم که توسل امام حسین (ع)براش افتاد که بخونه وقتی که دعا تموم شد به همه گفتم دستهای کنار دستیتون رو بگیرید و در حق همدیگه دعا کنید و خواهر جونم دعای قشنگی کرد برای تک تکمون و همه آمین گفتن خدایش مراسم ساده و خودمونی خوبی بود و من مطمعنم که دعای پدر بدرقه راهمون بوده و هست و خواهد بود وگرنه این جمع ساده و صمیمی برگذار نمیشد . خدا رو هزار بار شکر و ممنون از زن داداشهای عزیزم خواهرای گلم مامانم و برادرزاده های عزیزم که اومدن و در کنار هم  برای شادی روح پدر دعا کردیم و دیدارها تازه شد خدایا شکرت و ممنونم از پدرم که سالگرد روز رفتنشون به دخترشون این اجازه رو دادن که دعای در خونش به نیت پدر داشته باشه . قربونت برم آقاجون بازم محتاج دعات هستم

و این همه سفره ساده امروز ما

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1394ساعت 01:14 ق.ظ توسط فاطمه| 7 نظر|

Design By : Mihantheme