X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

سلام و صد سلام  و هزاران سلام به همی دوستان و مغز بادوم و مغز پسته نیومده خودم

مامان فاطمه بالاخره اومد . دست و جیغ و هوراااااااااااااااااا

امروز  صبح گفتم دیگه بسه تنبلی پاشو یه جاروبزن این خونه رو هیچ میدونی چند وقته نیومدی هر چند گاهی یواشکی  سرکی میزدم ولی از نوشتن و اینا هیچ خبری نبود ولی امروز بت تنبلی را میخاهم شکستن با نیروی من میتونم نوشتن( خدایش عجب شعاری شد بدم این شعارو ثبت جهانی کنن)

خب حالا بریم سر اصل مطلب : توی این چند وقت یعنی توی ماه اردیبهشت اولین نتیجه خاندان ما بدنیا اومد (5 اردیبهشت) خدا رو شکر اولین نتیجه با سادات شروع شد اینو به فال نیک میگیریم) . مینو سادات دخمل خوشگلمون که نوه داداش حسینه و چند مدت بعد روز 19 مرداد هم بچه داداش دوقلوم مهرنوش جون بدنیا اومد ( الهی عمه جون به قربون هردوشون بره ) وبعد هم 25 شهریور عروسی داداش ته تغاریم مسعود جون بود با مهسای عزیز الهی که عاقبت بخیر بشن این عروس و دوماد خوشگل

خدا میدونه چقدر خوشحال بودم از این همه اتفاق زیبا ولی موقع عروسی داداشی ته دلم یجوری بود یه غم از نبود تکیه گاهی که هر وقت عروسی گل پسرش بود با چه ذوقی مقدمات عروسی رو فراهم میکرد

یه روز قبل از عروسی داداش مسعود بود که داداش سعید یه مطلب توی گروه فامیلی تلگرام گذاشت و نوشته بود (متن نوشته داداش سعید)

(یادش بخیر

سال 70 بود. بیست و چهار سال پیش. ده سالم بود. عروسی حسن آقا داداشم. پدرم آخر عروسی با یه لحنی که شادی توش موج میزد دستی رو سر مسعود داداش کوچیکه هشت سالم کشید و گفت عروسی تو رو که بگیرم دیگه خیالم راحت میشه. فردا شب عروسی داداشمه و حتما خیال پدرم بالای آسمونها راحتتره فردا شب. چقدر دلم برات تنگ شده. خیلی خیلی خیلی...)

دل گرفته من با این متن خدا میدونه چی شد و از چشمام که دیگر هیچ نباید گفت و من هم با چشمان بارانی متنی نوشتم و فرستادم توی گروه

پدرم هر چند که جسمت در میانمان نیست ولی همیشه حضورت را با تمام وجود 

در کنار خودم و همی اعضا خانواده حس کردم هر وقت مشکلی بود دعای خیر 

پدرانه ات بدرقه راهمان بود و هست فردا شب عروسی داداش کوچولوی ماست 

که حالا برای خودش ماشالله مردی شده هر چند که جسمت نیست ولی تمام وجودت

را میتونم حس کنم و باز هم مثل همیشه دعای پدرانه ات بدرقه راه این

عروس و داماد خواهد بود .دعایمان کن که سخت محتاج دعای پدرانه ات هستیم

و اینگونه بود که همی ما در عین خوشحالی دلمان غمی داشت که جای خالی عزیزی رو بشدت حس می کرد ( خدا رحمتت کنه آقاجون )

با اینحال با خوشی عروسی داداش مسعود هم تموم شد و برا ماه عسل رفتن مشهد و باسلامتی  اومدن و رفتن خونه خودشون  تا ان شالله با خوشی شروع یه زندگی جدید رو داشته باشن( قربونشون بره خواهری ) الهی که همی دخمل و پسرا بخیر برن خونه بخت 

خدایا هزاران بار شکر 

خب حالا بگم از این دوتا نی نی خوشمل خاندان ما

مدتها بود که توی خاندان ما نی نی کوچولو نبود بعد دنیا اومدن سپهر برادرزاده خوشملم  ما توی خانواده نی نی کوچولو نداشتیم بعد دنیا اومدن مینو سادات من تصمیم گرفتم هر نی نی که توی فامیل دنیا میاد وقتی تقریبا یک ماه ونیمش میشه دعوتش کنم خونمون و یه مهمونی ساده براش بگیرم و با درست کردن کیک که هنر دست خودمه و گرفتن یه عکس یادگاری این روز تاریخی رو ثبت کنم  اولین بار مینو سادت جیگرمو دعوت کردم و چند روز پیش هم مهرنوش جیگری رو .اخ فقط خدا میدونه چقدر جیگرن این نی نی های خوشمل حالا اول عکس مینو سادات رو میزارم با کیک خوشگل خودم ( مینو سادات روز 5 اردیبهشت دنیا اومده) و بعد عکس (مهرنوش جون که روز 19 مرداد بدنیا اومدن) الهی که عاقبت بخیر بشن و با امید روزی که مامان فاطمه عکس مغز بادوم و پسته رو بزار با یه کیک خوشمل با هنر دست خودش همگی بلند بگید الهی آمین


اینجا باید یه تشکر هم از دخمل خوشمل خودم الهه جون داشته باشم که قالب این خونه رو عوض کرد و کلی به خونه من رنگ و رویی دوباره داد الهی مامان فاطمه فدات بشه دخمل گلم


مینو سادات و کیک عمه جون (دخمل مهناز جون برادرزاده گلم اولین نتیجه خاندان ما )

مهرنوش جون گل دخمل داداش دوقلوم محمد با کیک عمه جونش

نوشته شده در شنبه 4 مهر‌ماه سال 1394ساعت 08:20 ق.ظ توسط فاطمه| 2 نظر|

Design By : Mihantheme