X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که داشتم راهیت میکردم بری آرایشگاه عزیز دلم

ساعت 9 صبح بود که پسرک اومد تو رو ببره آرایشگاه تا برای مراسم عروسی آماده بشی منو و بابا و فائزه تو رو از زیر قرآن رد کردیم و بوسه ای برروی صورت چون ماهت کاشتیم

دقیقا شب مبعث بود روز 5 خرداد سال 1393 و امروز دقیقا همون روز و مامان فاطمه پیش خودش داره میگه یک سال گذشت و چقدر هم در این یکسال اتفاقات مختلف افتاد 

عروسی علی (برادرزاده عزیزم) و مهسا جون

عروسی شکوفه ( برادرزاده خوشگلم ) وعلی آقا

عروسی حمیده ( دخترخالم ) و حسن آقا

نامزدی فهیمه جون ( دختر خالم ) با آقا جلال 

نامزدی داداش مسعود عزیز دلم با مهسا جون گلم

نامزدی محمد ( پسر برادرشوهرم ) با فاطمه جون

دنیا اومدن مینو سادات دخمل مهناز جونم اولین نتیجه خاندان ما که نوه برادرمه

عروسی پاره تنم عشقم و همی وجودم دخمل کوچیکه فائزه نازنازی من با سید امیرحسین

و خیلی اتفاق دیگه که من فقط دوست دام اتفاقات شاد و خوشحال کننده رو بنویسم چون میدونید که مامان فاطمه زیاد اهل نوشتن مطالب غمگین نیست یعنی خدایش با روحیه من هیچ همخوانی نداره 

و حالا امروز مامان فاطمه اومده بگه دخملی من تمام وجودم روز پیوند تو با پسرک مبارک باشه مادرانه دعا میکنم که خداوند نسل منو از دخترانم فرزندانی سالم ، صالح ، خوش قدم ،خوش روزی و عاقبت بخیر قرار بده ان شالله




نوشته شده در سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1394ساعت 02:15 ب.ظ توسط فاطمه| 4 نظر|

Design By : Mihantheme