X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

صبح را آغازیست به بلندی آسمان

و به گرمای خورشید

دلت را آسمانی کن 

وبه گرمای لطف حق امیدوار

صبح زیبایتان بخیر 

(فاطمه )

اینو همین الان یهویی به ذهنم رسید و برای دوستانم توی گروه فرستادم

یه مدت بود ننوشته بودم اونچه از ذهنم میگذشت ولی خودمونیم هیچ چیز مثل نوشتن به من انرژی نمیده گاهی دلم میخواد من باشم و سکوت و یه صفحه سفید کاغذ که دستها زحمت نوشتن افکارم رو روی کاغذ بکشن و به عنوان یادگاری ایام ثبت کنم تا چند سال بعد که برمیگردم به گذشته و مرور خاطرات ببینم چقدر تغییر کردم و یا در آینده مغز بادوم و مغز پسته عزیزم بدونن که مامان فاطمه درباره چه چیزهای فکر میکرده و دست به قلم میشده

چقدر دلم میخواست مادربزرگ خدا بیامرزم من هم در ایام جوانی میتونست نوشته ایی رو برام به یادگار بزاره

و یا اونهایی که الان در میان ما نیستن و ما خیلی دوسشون داریم اگه فقط یه دست خط کوچیک هم ازشون به دستمون برسه چقدر باعث خوشحالی ما میشه و ما رو به یاد گذشته و مرور خاطرات با هم بودن میندازه

مثلا چند روز پیش که با خواهری داشتیم توی آلبوم های من بدنبال عکسای پدر خدابیامرزم میگشتیم با پیدا کردن چند عکس یاد خاطرات گذشته چشمامو بارانی کرد و بر زبان این جملات رو جاری ...آقاجون خدا رحمتت کنه چه روزهای خوشی بود روزهای با هم بودن

گفتم عکس ، خواهری توی آلبوم عکسی از آقاجون پیدا کرد مال زمانی بود که من دبیرستان میرفتم و آقاجون خدا بیامرز رفته بودن مکه اونجا پدرم یه پسر بچه که عین شب سیاه بود رو بغل کرده بود یادمه آقاجون عاشق بچه بود فرق نمیکرد چه شکلی باشه اون همی بچه ها رو دوست داشت

یادمه یه روز به آقاجونم گفتم آقاجون میشه این عکس برای من باشه خندید گفت براتو دخترم 

حالا اون عکس یادگاری موندی شد و خیلیها در روز سالگرد پدرم اون عکس رو دیدن

یادش بخیر پدرم حدود 20 سال یا شاید هم بیشتر پیشنماز یکی از مساجد به نام شهرمون بود چند روز پیش گذرم به مسجدی که آقاجونم پیشنمازشون بود افتاد توی دلم گفتم مسجد جان بیوفا شدی نخواستی یه عکس به یادگار از پدرم داشته باشی انگار یکی به من گفت مسجد که بی وفا نمیشه این ما آدما هستیم که یادمون میره بی وفا میشیم

صلواتی فرستادمو دیگه یادم رفت قضییه رو

فردا صبح مامانم زنگ زد به من و گفت دیروز از مسجد اومدن و چند تا عکس از آقاجون خدابیامرز خواستن 

یه دفعه یاد روز قبل افتادم و اون حرفای که بین و من و مسجد رد و بدل شد ( راستشو بخواید از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم )

روز 13 بهمن که به طور اتفاقی رفتم تو سایت مسجد وقتی دیدم علاوه بر عکس آقاجونم(همون عکسی که من و خواهری از آلبوم من برداشته بودیم آقاجون با اون بچه سیاهه ) زندگی نامه شو هم نوشتن خیلی خوشحال شدم باورم نمیشد که خدا به دل یه دختری که دلش برای پدرش خیلی تنگ شده اینقدر زود جواب داده باشه از خودم شرمنده شدم

و از ته دل از خدا تشکر کردم و توی نظرات سایت از کسانی که زحمت کشیدن و یه پست از پستهای سایت رو به پدرم اختصاص داده بودن تشکر کردم

خدایا سرانجام کار کاری بکن که هم خودت از ما راضی باشی هم رد پای نیکی از ما به جا مونده باشه (الهی آمین )

ممنوم خداجونم 

نوشته شده در جمعه 17 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 10:21 ق.ظ توسط فاطمه| 5 نظر|

Design By : Mihantheme