X
تبلیغات
رایتل


ندای سحر

ندای سحر بازتابیست از درون من

قلم را دوباره در دست می گیرم و شروع به نوشتن میکنم اما صبر کن اندکی تامل ..... قلمی در کار نیست به جای قلم صفحه کیبورد خودنماییی میکند و انگشتان من که برروی دگمه های صفحه بالا و پایین می رود و نقش میبندد کلمات بروی صفحه مانیتور که در مقابلم عرض اندام کرده و مرا به یاد صفحه سپید کاغذ می اندازد 

بعد مدتها آمدم تا اندکی گرد وغبار را برگیرم از کلبه کوچکمان که برایم هنوز هم گرانبهاترین جای دنیا است حتی با بودن وایبر که رفقا هر شب آنلاین تشریف دارن و جمعی دوستانه را همزمان در کنار هم با گفتن جکهای روز و بحث کردن در مورد مسائل اتفاقییه و گاهی ناهار چه درست کردیم و یا کدام فروشگاه اجناس خود را به حراج گذاشته و خلاصه در این شبهای بلند محفلی برقرار است که قدیم در زیر کرسی و دورهمی بود و حالا به قدم تکنولوژی و پیشرفت علم در محفلی به نام وایبر و لاین و ........

اما نگران نباش وب قشنگم مامان فاطمه هر جا که باشد دلش برای کلبه اش تنگ می شود و نمی گذارد اینجا خالی از مطلب بماند چون قرار است روزی از این  گذر مغز بادوم و مغز پسته ای من رد بشوند (ان شالله ) و آگاه بر احوال مامان فاطمه خودشان باشن که قدری بازیگوش است و دوست دارد همپای دخملکانش او نیز با رفقایش در وایبر صحبت کند و در گروه های مختلف عضو باشد و همیشه به دنبال مطالب تازه و بکر  ( امان از دست اینجور مامانها )

خب بعد از مقدمه بریم سر حرفای خودمون با زبون محاوره 

وقتی کتابی حرف میزنم انگار توی مکتب نشستم و یه استاد سختگیر هم روبروم نشسته و داره بروبر منو نگاه میکنه من هم که شیطون اصلا نمیتونم یه لحظه آرام و قرار داشته باشم ( خب برام سخته دیگه خدایش با نظم نشستن ، یکم شیطنت خوبه مگه نه ؟)

حال که رسیدیم به این قسمت یه سلامی عرض کنم به همی دوستان خوب وبلاگیم که مدتها بود بهشون سر نزدم البته ببخشید اون هم به بزرگی خودتون ، و یه سلام کوچولو و خوشمل هم به مغزبادوم و مغز پسته خودم داشته باشم که مدتیه حالی ازشون نپرسیدم . خوشملای من چیکار میکنید دلتون برا مامان فاطمه تنگ نشده بود ؟؟ حتما تنگ شده بوده چون خدایش کل دنیا رو بگردید مادربزرگی به باحالی من پیدا نمیکنید ( فکر نکنید دارم از خودم تعریف میکنم )

خب جونم براتون بگه این روزا مامانی یه کم سرش شلوغه

 دیگه بالاخره دخملک هم نیاز به وسایلی داره که باید ان شالله آماده شده تا اون هم به سلامتی راهی خونه بخت بشه و مامان فاطمه برای بار دوم مادرزن جان بشه 

امروز داشتم با خودم فکر می کردم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که الهه جانم یه دخملکه تقریبا 5 ساله بود و فائزه جانم به دنیا اومد و و حالا دخملی مامان با سلامتی رفت خونه بخت و دخملکم داره کم کم آماده میشه ....

گاهی دلم یه جوری میشه رفتن دخملک و من ........ولی خب باید آماده بود هر فرزندی یه روز بزرگ میشه و باید بره سرخونه زندگی خودش و مامان و باباش ........... الهی که همی بچه ها به خیر برن سرخونه و زندگیشون 

در این صورته که مامان و باباشون احساس شادی میکنن بقول معروف اونا خوش باشن ما هم خوشیم ( چه عین آدم بزرگا حرف زدم )

فکر کنم برا گردگیری وب همینقدر کافیه چون من زود خسته میشم و حس کار کردن ندارم 


نوشته شده در دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393ساعت 01:32 ب.ظ توسط فاطمه| 3 نظر|

Design By : Mihantheme